¤ آنا ديلي بيرميللتين چيرپينان اؤرگي دير٭زبان مادري قلب تپنده يک ملت است ¤ |
مضمون تمامی دها جلد کتابی که در طول 70-60 سال اخیر درباره تاریخ ایران باستان به رشته تحریر در آمده شبیه یکدیگر وتقریبا همانند است. اساسا به همین دلیل نیز هنوز تاریخ ایران باستان وبخصوص تاریخ باستان اقوام کنونی ایران ، یا اصلا نوشته نشده ویا تحریف گشته وبا واقعیت های تاریخی فاصله بسیار دارد. این شیوه نادرست تاریخ نگاری در ایران ، که در راستای منافع امپریالیزم جهانی ورژیم پهلوی قرار داشت مانع پیشرفت علم تاریخ در این سرزمین بوده است
این نوع تاریخ نگاری که مملو از نادرستی وغرض ورزی است ، نه تنها مانعی برسر راه تاریخ نگاری واقعی در ایران بوده وتاریخ واقعی اقوام گوناگون ایران را نهان داشته ، بلکه به همراه تبلیغات وارائه اطلاعات نادرست وغرص آلود از سوی هیات حاکمه ایران در دوران پهلوی تصورات واظهارنظرهای نادرست وغیر واقعی عده ای ازمحققان اروپای در خصوص برخی مسائل مربوط به ایران را موجب گشته است.
ذکر این نکته نیز ضروری است که تاریخ نگاران شوروی سابق نیز تحت تاثیر ایدئولوژی مارکسیستی حاکم بر آن کشور، برخی نظریات نادرست در مورد تاریخ معاصر وقدیم ایران مطرح کرده اند.
تاریخ نگاران شوروی سابق از یک سو متاثر از مورخان ایرانی واز سوی دیگر تحت تاثیراندیشه سوسیالیسم وکمونیسم درباره اقوام ایرانی و تاریخ آنان مرتکب اشتباه شده اند البته شوونیزم روس نیز در شکل یافتن تصورات نادرست مورخان مذکور بی تاثیر نبوده است .این مسئله نیازمند اندکی تامل وتوضیح است . به گواهی تاریخ ، روس ها قبل وحتی بعد از ورود به عرصه تاریخ قرن های متمادی از جانب شرق وجنوب با ترکان همجوار ودارای مناسبات فرهنگی،اقتصادی وسیاسی و... با آنان بوده اند. روسها تابع دولت ترک قیزیل اردو (اردوی زرین) بوده واشراف روس به عناوین والقاب اعطایی از سوی ترکان افتخار می کردند . روس ها که از نظر سطح تمدن عقب مانده تر بودند دراین مناسبات چند صد ساله چیزهای زیادی در زمینه های گوناگون از اقوام ترک اخذ نموده اند با این وجود حتی در دوران پیش از انقلاب اکتبر، اکثر تاریخ نگاران روس هنگام تحقیق در خصوص تاریخ دیرین روس ها در ارتباط با ترکان ، تحت تاثیر شوونیزم روس اغلب حقایق را وارونه نشان داده اند. این موضع گیری غیرعلمی پژوهشگران روس نسبت به تاریخ ترکان ووحشی وکوچ نشین وبیابانگرد... نمایاندن آنان خواه ناخواه سبب شد که تاریخ ترکان مطابق واقع مورد بررسی وارزیابی قرار نگرفته ودستخوش فراموشی گردد.
همچنانکه امروزبه تدریج پرده از روی اغراض تاریخ نگاران ایرانی فرو افتاده وروشن می شود که آنان تاریخ ترکان وتاریخ ایران باستان را تحریف نموده اند، درشوروی سابق نیز به موازات تعدیل دیکتاتوری کمونیستی و از میان رفتن خفقان استالینی ، برخی تاریخ نگاران آن کشور گامهای جسورانه ای در این زمینه برداشته ومورخان پیشین شوروی را که اسیر افکار شوونیستی بودند بباد انتقاد گرفته وبه افشای نادرستی ادعاهای آنان پرداختند. اولجاس سلیمان محقق بزرگ قزاق از جمله این دانشمندان است. وی درانتقاد ازمورخان شوونیست شوروی سابق مینویسد: « یکی از ویژگیهای روشنفکران جوان آسیا، انکار کامل تاریخ کلاسیک است.هم در شرق وهم در غرب تردید نسبت به تاریخ همانگونه که پل والری می گوید ناشی از آن است که در قرن اخیر علم تاریخ بکلی خود را رسوا ساخته است .این علم مدتهای مدید برده ی سیاست وسرچشمه شوونیزم وناسیونالیزم بوده است...»
جو شوونیستی وکمونیستی حاکم در اتحاد جماهیر شوروی سابق سبب گردید که تاریخ هیچکدام ا اقوام ترک این سرزمین ، وبه تبع آن تاریخ دیرین آذربایجان مورد بررسی وشناخت صحیح قرار نگیرد وحتی آنانکه در این مورد سخنی راندند در سیبری جان باختند.
با به حاکمیت رسیدن سلسله پهلوی در ایران شوونیزم فارس در تمامی عرصه های علمی واجتماعی بطور رسمی شروع بکار نمود ودرموضع قدرت نشست . از این زمان به بعد زبان وادبیات اقوام غیر فارس ایرانی منوع گشته، وبدین سان امکان شکوفایی خود را از دست داد. در حالیکه تا آن زمان زبان وادبیات اقوام مختلف اگرچه از سوی دولت مورد حمایت قرار نمی گرفت لیکن سیاست های نیزعلیه آن ها اعمال نمی شد.
همانند رشته های گوناگون علمی ، در زمینه تاریخ نیز محققان طرفدار شوونیزم فارس پا به عرصه نهادند. اینان از مبدا آریا محوری به بررسی وتحقیق نوشته ها ونظریات دانشمندان اروپایی در خصوص تاریخ باستان مشرق زمین پرداخته وشروع به تالیف کتب کردند . اولین وقدیمی ترین این کتب تاریخی ، کتاب 3 جلدی ایران باستان اثر حسن پیرنیا (مشیرالدوله) بود. در این کتاب بدون ارائه هیچ سند ودلیلی برخلاف نظر مورخان اروپایی ،چنین ادعایی مطرح شده است که اقوام ساکن جغرافیای کنونی ایران در دوران باستان آریایی نژاد وساکنان قدیم مناطقی که امروز آذربایجانیان ، قشقاییان ، همدانیان وترکمنان در آن سکونت دارند، نه ترک زبان ،بلکه هند واروپائی زبان بوده اند .بر اساس این ادعای فاقد مدرک ، اهالی کنونی ترک زبان آذربایجان ، گویا در گذشته آریایی نژاد بوده ، زبانشان دارای ریشه ی فارسی وبطور کلی جزو گروه زبانهای هند واروپائی بوده است وترکان در دوران متاخرتر از شرق سرازیر شده ، با استقرار وسکونت در این نواحی ، اهالی فارس این منطقه را ترک نموده اند.
براساس این ادعای واهی وبی اساس به نظر مورخان شونیست فارس زبان اهالی آذربایجان،کردستان،بلوچستان وزبان ترکمنان وقشقائیان باید از میان رفته وزبان فارسی جایگزین آن شود . حال آنکه ادعای بدون سند آنان حتی اگر درست فرض گردد نیز نمی تواند دلیلی برای نابود ساختن زبان کنونی این اقوام باشد.
ایران از درباز سرزمینی کثیرالمله بوده است لیکن این وجه غیر قابل انکار دردوران پهلوی با تلقین امپریالیزم انگلیس مورد انکارقرارگرفت وبرخی تئوری پردازان شروع به بیگانه ،موقت واز میان رفتنی قلمداد نمودن زبان سایر اقوام غیر فارس ایران کردند بنظر احمد کسروی زبان مردم آذربایجان تا زمان هجوم مغولان آذری که به زعم وی دری ریشه فارسی است بوده است ودر دوران متاخرتر به تر کی تبدیل شده است . بهمین دلیل نیز این زبان باید از بین برود بعد ها شاگردان وی پارا فراترنهاده مدعی شدند که غالب اهالی آذربایجان تا قرن 17م. فارس زبان بوده اد وزبان ترکی پس ازاین زمان در آنجا انتشار یافته است. لازم به ذکر است که آذری شاخه ای از زبان ترکی می باشد اما احمد کسروی وشاگردان ونسخه بدلهای او با تعصب شوونیستی وشیوه های غیر علمی خود درصدد بهره برداری از این امر کاملا عادی وطبیعی برآمده وبر اساس همین کلمات معدود فارسی وتاتی با اصرار درصدد اثبات آنند که این کلمات گویا از بقایای زبان آذری یعنی زبان کهن آذربایجان هستند واهالی این ناحیه پس از استقرار ترکان در این خطه که به زعم آنها با حمله مغول در قرن 14 میلادی صورت گرفته بتدریج ترک زبان شده اند لیکن واژگان مزبور درزبان آنان بازمانده است. اینان دسته های کوچک فارس را که انوشیروان در این دراین منطقه مستقر ساخته به عنوان بقایای آذریان باستان قلمداد نموده و به بازآموزی وشرح قواعد زبان آنان می پردازند گویا که به اصطلاح زبان اصلی آذربایجان قدیم را کشف کرده اند.
این محققان صدها کلمه، تعبیروبرخی قواعد دستوری زبان ترکی آذری را که در زبان فارسی بکار می رود نادیده می گیرند .درزبان معاصر عربی بخصوص زبان محاوره ای آن، شمار واژگان دخیل ترکی اندک نیست .درزبان روسی معاصر نیز صدها کلمه اصیل ودخیل ترکی همچون تاواریش،کبیتکا، وجود دارد که نتیجه ومحصول همجواری این ملتها در طول اعصار است. آیا تنها به صرف وجود اینگونه کلمات در زبانهای مزبور طرح این ادعا که قلمروئی که اعراب وروسها اکنون در آن سکونت دارند در قدیم الایام متعلق به ترکان بوده ویا اعراب و روسها در دوران قدیم ترک بوده اندسخنی مضحک واحمقانه نیست؟
گفتنی است که مهاجرت ترک ها به آذربایجان نه درقرن سوم ویا پنجم هجری بلکه از دوران قبل ازمیلاد مسیح آغاز گردیده ودر دوران ظهور اسلام ، این خطه ترک نشین بوده است.لازم است که درباره تاریخ وچگونگی مهاجرت ترک ها به کتاب «تاریخ زبان ولهجه های ترکی » نوشته دکتر جواد هیئت که اثرش را با استفاده از منابع دست اول بی طرف تالیف کرده مراجعه کنیم تا ببینیم ماجرا از چه قرار بوده است :« به نا به نوشته هرودت اولین مهاجرت اقوام ترک به آذربایجان درقرن هفتم قبل از میلاد به قولی با مهاجرت سکا ها (اسکیت ها) شروع می شود. مهاجرت های بعدی درقرن های چهارم وپنجم میلادی با آمدن هون ها صورت گرفته است. در منابع ارمنی از هون های سفی به نام خیلندورک یا خیلنتورک یاد شده (مارکوارت – ایرانشهر- ص96) وشهر بلاساغون درمغان جنوبی مرکز آنها بوده است (بلاساغون نام یکی از شهرهای ترستان شرقی نیز هست )ترکان قدیم بلغارها،خزرها ، آغاچری وسابیرها که به اروپای شرقی هم مهاجرت کردند به آذربایجان آمدند ودراینجا هم سکونت نمودند مورخین ارمنی از این مهاجرت ها به تفصیل یاد نموده اند (آباس کاتینا، موسی خرن)آغاچری ها از اقوام خزر محسوب می شوند درسال 460م و8سال بعد از آن ها ساغورها (اویغورهای زرد) به جنوب قفقاز آمدند و درسال 488 با ساسانیان به نبرد برخاستند. نام آغاچری ها دردوران های بعدی مثلا درحمله هلاکوخان به قلعه الموت در تواریخ آمده وگاهی هم به شکل قاچارثبت شده است.
رئیس سابیرها آمبازوک در سال 508 با قباد پدرانوشیروان جنگ کرد ولی فرزندانش با او پیمان بستند وعلیه روم جنگیدند. در سال های 516-515 میلادی ،ارمنستان را اشغال کردند وتا قونیه پیش رفتند به طور کلی تا پایان سلطنت قباد ، آران وگرجستان ومنطقه شمال آذربایجان در دست خزرها واقوام نزدیک آنها بودازاین جهت به این مناطق کشور خزر ها نیز گفته اند (بلاذری194،طبری،ابن خردادبه، تاریخ یعقوبی ) وشهر قباله مرکز اینها بوده است.
در زمان انوشیروان نیز عده ای از اقوام ترک درآذربایجان اسکان داده شدند درحمله اعراب عده ساکنین ترک زبان این منطقه قابل توجه بود . روایت وهب ابن منبه درکتاب«التیجان» ابن هشام چاپ حیدرآباد مؤید این مدعاست دراین کتاب آمده است که روزی معاویه از مشاور خود عبید بن ساریه پرسید آذربایجان چیست، عبید در جواب گفت اینجا از قدیم کشور(سرزمین) ترکان بود.
مهاجرت انبوه ترکان به ایران خصوصا آذربایجان در زمان سلاجقه انجام گرفته است در زمان ملکشاه ترکمانان به آذربایجان آمدند وبه زودی شهرهای مانند گنجه ،خوی، ارومیه وهمدان از آنان پرشد وشهر خوی ، ترکستان ایران لقب گرفت.غیر از اوغوزها (=غزها) ترکان قپچاق نیز به آذربایجان مهاجرت کردند وقسمت مهم ایلات قپچاق از شمال خزر گذشته به قفقاز آمدند. بخش دیگر مسیحیت آوردند ودرگرجی ها مستحیل شدند. در تشکیل اهالی تبریز، عنصرقپچاق سهم بزرگی داشته است درباره این واقعیت تاریخی که ترک ها حتی در دوران قبل از میلاد مسیح در آذربایجان وسایر نقاط میهنمان ایران ساکن بودند منابع وماخذ فراوانی وجود دارد از جمله در کتاب اردبیل ودانشمندان روایتی از ابن اثیر مورخ معروف عرب نقل شده که خلاصه اش این است :« رائش بن قیس بن صیفی بن سبا پادشاه یمن که با منوچهر پادشاه فارس وحضرت موسی (ع) معاصر بوده سوارهائی به سرکردگی شمربن عطاف به آذربایجان فرستاد وی وارد آذربایجان گردید وبا ترکها نبرد نمود وآنها را مغلوب ساخت. سردار مذکورمسیر لشکرکشی خودرا بردوسنگ نوشت . وبه یمن مراجعت نمود.پس از بازگشت یمنی ها باز هم مدت درازی آذربایجان در تحت سیطره ترکها بماند...).
به این ترتیب می بینیم ترک ها نه تنها در سده های بعد از اسلام بلکه قرن ها قبل وبعد از میلاد مسیح به آذربایجان مهاجرت کرده ودراین سرزمین متوطن شده اند وزبان ترکی نیز در این خطه رواج کامل داشت ، چرا که مردم آذربایجان دارای ادبیات شفاهی بسیار غنی هستند که با تاریخ مردم این دیار بستگی نزدیک دارد وشکل گیری فرهنگ مکتوب آنها نیز نقش بس مهمی بازی کرده است.
اینک این سوال پیش می آید که اگربر فرض ، ترک ها در دوران بعد از اسلام به آذربایجان آمده باشند توان گفت که ترکی زبان اصلی مردم آذربایجان نمی باشد؟
اگر این حکم را درباره مردمان مصر وسوریه صادر کنیم وبگوئیم که زبان اصلی مردم مصر وسوریه عربی نمی باشد ، چرا که ساکنان این دو سرزمین ، قبل از آنکه پای مسلمانان عرب به آنجا برسد ، قبطی وفینقی بوده ، چه پاسخی خواهیم شنید ویامگر ملت های کنونی قاره آمریکا چند قرن است که مهاجرت کرده واز اروپا به آمریکا رفته اند آیا امروزه در انگلیسی بودن زبان ملت های آمریکای شمالی ، اسپانیولی بودن زبان کشور های امریکای لاتین وپرتغالی بودن زبان مردم برزیل می توان تردید نمود؟
شایان توجه است همانطوری که گفته شد این نوع نظریات پوسیده ومطالب دور از واقعیت تاریخی پس از کودتای انگلیسی سوم اسفند 1299 وبه قدرت رسیدن رضاخان میرپنج در راستای اجرای سیاست های بیگانگان وایجاد یک ناسیونالیسم افراطی مطرح شده وبه قول دکتر ناصر مصباح :« رضاخان که با حمایت انگلیس به قدرت رسیده بود کم کم شروع به لاس زدن با قدرت تازه نفس آلمان کرد .باید دانست که رضاخان عامل اجرائی نقشه های بود که توسط گروه روشنگری وابسته به جنبش فراماسونری به زعامت محمد علی فروغی کشیده می شد واین گروه پیشرفت جامعه ایران را در نوعی ناسیونالیسم غربگرای میدانست .تاسیس فرهنگستان برای پیراستن زبان پارسی از لغات عربی وترکی ، تعویض کلاه ولباس ، کشف حجاب ، سرکوب روحانیّت وتضعیف مذهب در بین مردم ، از جمله اقدامات این گروه بود که البته توسط رضاخان مطرح واعمال می شد بخشی از این وظایف به عهده احمد کسروی گذاشته شده بود ... پیدا کردن زبانی غیر از ترکی برای مردم آذربایجان که صد البته باید ریشه فارسی می داشت تا دولت می توانست به استناد « تحقیقات» او زبان ترکی را به عنوان زبانی بیگانه وتحمیلی از «گلوی مردم آذربایجان» بیرون بکشد این عملیات مقدمه ای بودند برای ظهور ناسیونالیسم افراطی آریائی-ایرانی که کمی دیرتر به نام پان ایرانیسم رخ نمود»
محافل وابسته به فراماسونری تصمیم گرفتند که توسط رضاخان وپسرش محمدرضاه شاه ترک های ایرانی را بیگانه جلوه داده وزبانشان را تحمیلی نشان دهند ودراین راستا بود که شروع به جعل وتحریف تاریخ کردند.
تاریخ نشان داده است که هرگاه سلطه طلبان نتوانسته اند با نیروی نظامی ملتی را به زانو در آورند با نیرنگ ودسیسه بازی، اصالت وریشه های قومی مردم یک سرزمین را که درنقاط مختلف مستقر هستند به زیر سئوال برده وبرای این منظور از ناآگاهی مردم همان سرزمین نسبت به تاریخ خود سود بسیار برده اند..
لازم به یاد آوری است که زبان ترکی دارای 28 شاخه است که یکی از آنها ترکی آذری است وبقیه ترکمنی،ازبکی،قزاقی،استانبولی و....هستند پس ترکی آذری غیر اززبان ترکی نیست بلکه یکی از شاخه های آن است.
با توده اي شدن مطالبات ملي در ميان ملت ترك در ايران، گسترش و تعميق پايگاه مردمي و روشنفكري آن و توجه و حمايت روز افزون افكار عمومي جهاني و نهادهاي بين المللي از اين مطالبات مدني و دمكراتيك، در جبهه مقابل نيز شاهد جنب و جوشي، اما متاسفانه تماما منفي و نااميد كننده هستيم. از جمله اينكه اخيرا بازتوليد و تبليغ ادعاي ارتجاعي و مغلطه كهنه "ملي، مشترك و سراسري بودن زبان فارسي در ايران" از طرف ماشين تبليغاتي دولت جمهوري اسلامي، نخبگان فرهنگي و سياسي قوم فارس و همچنين جريانات و تشكيلات فارسي موسوم به سراسري تشديد شده است. تاسف آورتر آنكه اين ادعاهاي قطعيا بي پايه و به شدت تحريك آميز هنوز در ميان بعضي از روشنفكران و فعالين تورك و آزربايجاني وابسته به جريانات مليگراي فارس مانند جمهوريخواهان و يا شماري از فعالين آزربايجاني نسل پيشين محافظه كار خريدار دارد. اين روشنفكران و فعالين تورك و آزربايجاني با كوته نگري شگفت انگيزي منافع زبان تركي، بهروزي ملت ترك و مصالح آزربايجان را در آن مي بينند كه "به همراه تدريس زبان مادري اقوام، زبان فارسی بعنوان زبان ملي، مشترک و سراسری ایران بکار گرفته شود"، نگرشي سراسر اهانت آميز كه از هر جنبه در ضديت آشكار با منافع زبان تركي، بهروزي ملت ترك و مصالح آزربايجان است.
فارسي "زبان ملي" همه ايرانيان نيست، زبان ملي قوم فارس است
مغلطه نخست قوميتگرايان فارس و دولت جمهوري اسلامي در باره ملي بودن زبان قوم اقليت فارس براي همه مردم ايران است. كشور ايران از ملتها و اقليتهاي ملي (مليتها) مختلفي كه داراي وجوه مشترك و وجوه متفاوتي مي باشند تشكيل شده است. البته اين غيريت و متفاوت از هم بودن لزوما به معني جدايي نيست. از اين وجوه متفاوت يكي نيز زبان و در نتيجه مليت است. از آنجائيكه در ايران نيز، مانند بسياري از كشورهاي خاورميانه و جهان اسلام، زبان معيار اصلي تعريف ملت، هويت ملي و بازشناسي تعلق ملي افراد و گروهها مي باشد، نتيجه چند زبانه بودن جمعيت ايران، چند ملتي بودن مردم اين كشور خواهد بود. در خاورميانه، دو گروه انساني كه زبان تاريخي همديگر را متقابلا، بدون واسطه مترجم و به راحتي نسبتا قابل قبولي درك نميكنند متعلق به دو گروه ملي جدا شمرده مي شوند. به زباني ساده تر در ايران، دو گروه انساني داراي زبانهاي مادري متفاوت، دو ملت متفاوتند؛ مانند تركها و فارسها در ايران كه بي هيچ شك و شبهه اي نه بخشي از يك ملت واحد، بلكه دو ملت كاملا جدايند.
در ايران زبان فارسي صرفا زبان ملي فارسزبانان و يا ملت فارس است. همانگونه كه زبان تركي، زبان ملي ملت ترك و يا تركزبانان اين كشور است. به عنوان مثال در حاليكه فارسزبانهاي استانهاي فارس، كرمان، اصفهان، سمنان و خراسان رضوي همه بخشي از ملت فارس اند، تركزبانهاي استانهاي مذكور بخشي از ملتي ديگر بنام ترك اند، زيرا زبان ملي شان متفاوت است. با اين وصف زبان فارسي و يا هيچ زبان ديگر رايج در ايران، زبان ملي همه ملتها و اقليتهاي ملي (مليتهاي) اين كشور نبوده و نيست، منحصرا و صرفا زبان ملي يكي از اين ملتها، يعني ملتي كه به طور تاريخي و طبيعي بدان زبان تكلم مي كند است. اينكه امروز اكثريت مردم ايران زبان فارسي را ميفهمند، به علت آموزش اجباري اين زبان در يكصد سال گذشته از سوي دولت و محروم نگهداشتن ملتهاي ايران از شناخته شدن رسمي زبان و فرهنگهايشان، و ممانعت از يادگيري، تحصيل و توسعه زبان و فرهنگهاي مليشان باز از سوي دولت است. آگاهي و تسلط اجباري مردم ايران به زبان فارسي جانشين و دولتي، به معني ملي بودن اين زبان در سراسر ايران نيست، زبان ملي تركها تركي است، بوده و خواهد بود.
عرضه كردن زبان ملي يكي از ملل ساكن در ايران آنهم زباني مانند فارسي كه ابزار و محمل سياستهاي دولتي نژادپرستانه و استمعاري است، به عنوان زبان ملي همه ملل آن، علاوه بر جعل واقعيتها، بي احترامي به ملل مذكور، تحريك نمودن آنها و افروختن آتش جنگهاي قومي و ملي است. هر پيشنهاد و راه حل از طرف هر كس كه با فرض ملي بودن زبان فارسي براي همه مردم ايران به پيش رانده شود، فاقد جديت بوده، نشان از دشمني صاحبان آنها با ملل غيرفارس ايران دارد!
فارسي در ايران "زباني سراسري" نيست، زباني محلي در شرق-مركز ايران است
مغلطه دوم قوميتگرايان فارس و دولت جمهوري اسلامي، در باره سراسري بودن زبان محلي فارسي است. معيار سراسري و يا محلي بودن يك زبان، حضور و پراكندگي تاريخي و طبيعي متكلمين بومي آن زبان در سراسر كشور است و نه موقعيت دولتي ويا رسميت قانوني آن زبان. بنابر اين هنگامي كه سراسري بودن زباني مانند فارسي در ايران ادعا مي شود، مي بايد پراكندگي تاريخي و طبيعي متكلمين به فارسي -كه اين زبان، زبان مادري و ملي آنهاست- در سراسر ايران را نشان داد و اثبات نمود. بجا آوردن اين امر و وظيفه نيز، در ميان وظايف و صلاحيتهاي نويسندگان و بيانيه هاي سياسي نيست. اين امري است كه با مشاهدات دقيق، آمارگيريهاي علمي و مطالعات جغرافياي انساني، آنهم در محيطي دمكراتيك و شفاف ميتواند بدرستي و با دقت تعيين شود، شرايطي كه هيچكدام از آنها در ايران امروز عملا وجود ندارند.
با اينهمه آنچه از مطالعه داده هاي متعدد و پراكنده موجود در اين عرصه به عنوان انتباهي اوليه حاصل مي شود اين است كه زبان تركي در شمال غرب كشور در استانهاي آزربايجان غربي، آزربايجان شرقي، زنجان، قزوين، همدان، اردبيل، مركزي، كردستان، كرمانشاهان، گيلان، تهران؛ در شمال شرق كشور در استانهاي خراسان شمالي، خراسان رضوي، خراسان جنوبي، گلستان، مازندران و سمنان؛ و در جنوب ايران در استانهاي فارس، اصفهان، بوشهر، كرمان، كهگيلويه چهار محال بختياري، خوزستان و لرستان امروز نيز مانند گذشته زبان توده كثيري از مردم بومي است. به عبارت ديگر زبان تركي در همه استانهاي كشور - به جز در اراضي منطبق بر سه استان فعلي ايلام، يزد و سيستان و بلوچستان- در شمال غرب، شمال شرق، جنوب و مركز ايران به شكل زبان اكثريت و يا زبان اقليت، و به مثابه زبان اول بخش عمده اي از مردم بومي رايج است. از اينرو زبان تركي در ايران، به لحاظ پراكندگي طبيعي و تاريخي متكلمين آن، ميتواند به راحتي به عنوان زباني سراسري تلقي گردد.
در باره زبان فارسي نيز مي توان گفت كه اين زبان پس از نزديك به يك سده سياست فارسسازي، حمايتهاي دولتي همه جانبه و با اعمال تدابير تبعيض آميز و غيردمكراتيك بسيار ديگر بويژه در دهه هاي اخير توانسته است موقعيت زبان رابط اجباري – رسمي - دولتي را پيدا نمايد. اما زبان فارسي علي رغم اين موقعيت غيرطبيعي و تحميلي خود، در ايران هرگز زباني سراسري نبوده و نيست. (زبان فارسي به يك معنا و مجازا سراسري است. فارسي زباني است كه از طرف دولت بر مردم و ملل اين كشور در سراسر ايران تحميل شده است). چنانچه طبق منابع متعدد تا ربع اول قرن بيستم در هيچكدام از اراضي منطبق بر استانهاي فعلي آزربايجان غربي، آزربايجان شرقي، زنجان، اردبيل، گيلان، مازندران، گلستان، خراسان شمالي، سيستان بلوچستان، هرمزگان، بوشهر، خوزستان، كهگيلويه، چهار محال بختياري، لرستان، ايلام و كردستان، فارس زبانان بومي يافت نمي شده اند. في الواقع امروز نيز زبان فارسي صرفا زبان بومي منطقه ملي فارسستان و زباني به غايت محلي است. (فارسستان و يا منطقه به هم پيوسته فارس نشين كشور، از مناطق فارس نشين هفت استان خراسان رضوي، خراسان جنوبي، سمنان، كرمان، يزد، اصفهان و فارس و بخشهاي كوچك فارسنشين در استانهاي مجاور مانند تهران و قم متشكل است).
مي بايد از مشترك نمايان زبان فارسي پرسيد چگونه است اين زبان كه صرفا بومي هفت استان از ٢٩ استان كشور، آنهم به طور متمركز در شرق و مركز است زباني سراسري است اما زبان تركي كه احتمالا به جز در استانهاي بلوچستان، ايلام و يزد در سراسر سطح كشور حضوري تاريخي و پراكندگي اي طبيعي دارد، زباني محلي است؟ با اين اوصاف، نيروهاي سياسي فارس- موسوم به سراسري ميبايست از محلي ناميدن و محلي تلقي نمودن زبان سراسري تركي و از سراسري ناميدن و سراسري تلقي كردن زبان محلي فارسي در ايران اكيدا خودداري نمايند. زبان فارسي همانقدر سراسري است كه اين سازمانهاي سياسي فارس! هر فرض و پيشنهاد و راه حلي كه در آن زبان تركي به عنوان زباني محلي و زبان فارسي به عنوان زباني سراسري فرض شود، نشان از ناآگاهي صاحبان آنها از شرايط ايران دارد و بنابراين راه حل نبوده، خود مانعي بر سر راه حل مسئله ملي در ايران است.
فارسي، "زبان مشترك" ملتهاي ساكن در ايران نيست. زبان مشترك فارسها، تاجيكها و يهوديان ايران است
مغلطه سوم قوميتگرايان فارس و دولت جمهوري اسلامي در باره مشترك بودن فارسي، بين فارسزبانان كشور و ديگر ملل ساكن در ايران است. اين دروغ كه اخيرا از سوي قوميتگرايان و فارسگرايان بر آن تاكيد بسيار مي شود، عينا در اصل پانزدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي نيز آمده و صورت دروغي قانوني به خود گرفته است. حال آنكه در داخل ايران علاوه بر فارسها، صرفا شش اقليت ملي كم شمار وجود دارند كه زبان مشتركشان فارسي-دري-تاجيكي و يا لهجه هاي بينابيني است. اين گروههاي ملي كه زبانشان به لحاظ زبانشناسي مي تواند لهجه هاي گوناگون يك زبان واحد تلقي گردد عبارتند از:
١) ملت و يا قوم فارس؛
٢) گروههائي منسوب به مليت (و يا اقليت ملي) تاجيك زبان در استانهاي مازندران و خراسان. شامل خاورها (هزاره هاي غربي و يا دره زينات، هزاره هاي شرقي و يا بربرها)، چاراويماقها (تيمانيها، فيروزكوهي ها، تيموريها، جمشيدي ها، هزاره قلعه نوئي). بسياري از اين گروهها تركهاي تاجيك شده اند.
٣) گروههايي منسوب به مليت و يا اقليت ملي يهود در ايران و خارج آن كه به لهجه هاي ويژه اي از زبان تاجيكي-فارسي به نام جودي-جيدي (جهودي) سخن مي گويند. (يهوديان ايران به سه زبان جودي، تركي و راجي سخن مي گويند. اغلب يهوديان آزربايجان و بخشهائي از خراسان (محمدآباد، لطف آباد، نوخندان، ..) به زبان تركي، بخشي از يهوديان آزربايجان (همدان) و بسياري از يهوديان فارسستان به زبان جودي، و بخشي از يهوديان فارسستان (تهران، اصفهان، شيراز، كاشان و ...) به لهجه دليجاني زبان راجي سخن مي گويند).
٤، ٥، ٦) گروههائي از اعراب (بيرجند، قائن، سرخس، ...) و بلوچها (جوين، نيشابور، ترشيز،...) در خراسان و نيز كوليها.
٧) اقليت ملي پارسي در استانهاي يزد و كرمان فارسستان. اين گروه زرتشتياني هستند كه به لهجه دري سخن مي گويند.
در سطح منطقه اي نيز زبان فارسي زبان مشترك سه دسته ١) فارس-دري-تاجيك زبانهاي ساكن در ايران، ٢) دري و تاجيك زبانهاي ساكن در افغانستان و تاجيكستان و كشورهاي همجوار، ٣) و برخي از يهوديان تاجيك-دري زبان ايراني و غير ايراني است.
بنابر اين فارسي به جز فارسان، تاجيك زبانان (هزاره، ....) و شمار قليلي از يهوديان، اعراب، بلوچها و كوليهاي فارس زبان شده، زبان مشترك هيچكدام از ديگر ملتها و مليتهاي (اقليتهاي ملي) عمده ساكن در ايران نيست. اين زبان صرفا زبان مشترك دسته جات مذكور فارس-تاجيك زبان است، همانگونه كه زبان تركي، زبان مشترك همه ترك زبانهاي ايران و تركان جمهوري آزربايجان، تركيه و سوريه و يا زبان كردي زبان مشترك همه كردزبانهاي ايران و كردان تركيه، عراق و سوريه است. بين تركان و فارسان چه در داخل ايران و چه در سطح منطقه هيچ زبان مشتركي وجود ندارد. هم از اينرو سخن گفتن از زبان فارسي به عنوان زبان مشترك فارسها و تركهاي ايران سخني گزاف و پوچ است. اساسا در ايران چند ملتي و چند مليتي كه هر كدام از ملتها و مليتهاي آن داراي زباني ملي از آن خودند، بحث زبان مشترك بحثي زائد است. كساني كه ادعا مي كنند فارسى زبان مشترك مردم ايران است آگاهانه و يا ناآگاهانه زبان مشترك را با زبان رابط تحميلي بين ملتهاي ساكن در ايران و يا زبان اجباري رسمي و دولتي، و جبر و تحميل را با اشتراك خلط مي كنند. مشترك ناميدن زبان فارسي تحميلي و استعماري، چشم بستن بر سياستهاي فارسسازي، استعمار فرهنگي و تطهير زباني اعمال شده در ايران، چشم بستن بر ستم ملي و فرهنگى و توتاليتاريسم مزمن در تاريخ اخير ايران و اهانت به هويت و غرور ملي ملل و اقليتهاي ملي غيرفارس ساكن در ايران است.
دليل اصرار بر دروغ مشترك، ملي و سراسري بودن زبان فارسي چيست؟
ادعاي مشترك، ملي و يا سراسري بودن زبان فارسي از طرف دولت و قوميتگرايان فارس، ادعائي از سر تفنن نيست. بلكه زمينه سازي براي گنجاندن مردم ايران در قالب تعريف "ملت ايران" است. زيرا همانگونه كه در سطح جهان و بطور گسترده اي پذيرفته شده است، براي ملت ناميدن دسته اي از مردم، داشتن زبان واحد شرطي لازم است و با اين تعريف مورد قبول جهاني، وجود ملتي بنام ايران قابل اثبات نبوده، بلكه خود بخود و بي هيچ گفتگو نفي مي گردد. براي رفع اين مشكل، دولت و قوميتگرايان فارس مفاهيم زبان "رسمي"، "سراسري"، "رابط"، "مشترك" و "ملي" را با هم در آميخته، نخست زبان "رسمي" فارسي را "سراسري" مي نمايانند و زبان "رابط اجباري" فارسي را به عنوان زبان "مشترك داوطلبانه" قلمداد مي كنند. سپس اين زبان گويا سراسري و مشترك داوطلبانه را به جاي زبان "ملي" تاريخي ملل ايران جا مي زنند و به گمان خود با اين ترفند و چشم بندي، و پس از آنكه همه مردم ايران را داراي يك زبان كردند، ملت بودن هر كدام از ملل ساكن در ايران را نفي و ملت واحد بودن كل مردم ايران را اثبات مي كنند. في الواقع تاريخ سد سال اخير ايران پس از شكست انقلاب مشروطيت در سال ١٩٠٥ تاكنون عبارت بوده است از اجرائي نمودن طرح فوق كه سياست دراز مدت و استراتژيك قوميتگرايان فارس و دولتهاي استمعاري خارجي در رابطه با زبانهاي ملل ساكن در ايران است. يعني تبديل گام به گام "زبان قوم اقليت فارس" نخست به "زبان رسمي و دولتي" كشور، بعد از آن به "زبان رابط و سراسري" بين ملل ايران، سپس به "زبان مشترك و يا دوم" مردم، و در نهايت به "زبان مادري- ملي" (زبان اول ويا زبان تاريخي) همه ايرانيان. رژيم پهلوي دو هدف نخست يعني رسمي و دولتي نمودن فارسي و تبديل آن به زبان رابط ملل ايراني را با موفقيت محقق كرد و جمهوري اسلامي در ادامه وظيفه - گرچه بيهوده - در حال اجراي دو هدف بعدي يعني تبديل زبان فارسي به زبان مشترك و در نهايت به زبان مادري و سراسري همه ايرانيان است.
از همين روست ميبايد تذكر داد و آگاه بود كه پس از به روي كار آورده شدن دولت پهلوي تا به امروز، هر گونه تغيير و دخل و تصرف دولتي و اجباري حادثه در وضعيت زبانهاي رايج در ايران و مشخصا ارتقاء موقعيت زبان قوم اقليت فارس به عنوان زبان رابط و يا تنها زبان رسمي دولت مركزي ايران، و احيانا تبديل آن به زباني مشترك مطلقا فاقد مشروعيت و حقانيت بوده و از طرف ارگانهاي فرهنگي و سياسي صلاحيتدار ملتهاي ايراني نبايد به رسميت شناخته شوند و نخواهند شد. و طبيعتا در تعريف هويت ملي مردمان ايران و يا بازسازي و ساختار سياسي و اداري ايران دمكراتيك نيز هرگز و اصلا ملاك عمل قرار نخواهند گرفت.
هر امتياز زباني، در ذات خود مساله اي سياسي است
زبان فارسي زبان ملي و مشترك ملل ساكن ايران و در اين ميان ملت ترك و يا زباني سراسري در اين كشور نيست. اما از آنجائيكه فعلا و عملا در مقياسي وسيع نقش زبان رابط اجباري را -نقشي كه به ظن قريب به يقين در آينده نزديك آنرا از دست خواهد داد- بازي مي كند مي بايد از آن با وصف زبان "رابط اجباري" ياد نمود. ممكن است گمان شود هنگامي كه با اطلاق صفت مشترك و ملي براي زبان فارسي مخالفت كرده و خواستار رابط ناميده شدن آن مي شويم، اين به معني دفاع و سر فرود آوردن در مقابل موقعيت و عملكرد رابط بودن اين زبان است. اين گمان مقرون به حقيقت نيست.
از آنجائيكه اعطاي امتياز رابط بودن به زبان فارسي در اصل مساله اي سياسي است، مي بايد به اين مساله از زوايه ماهيت و تاريخ رابطه خاص دو ملت ترك و فارس نيز نگاه كرد. به چه دليل ميبايست تركان و آزربايجانيان زبان فارسي را زبان رابط ملت و دولت خويش در ارتباط با ديگر ملل و دولتها اعلام كنند؟ اين لطف در مقابل كدام خاطره خوش و رفتار متمدنانه همكشوريهاي فارس انجام مي گيرد؟ نخبگان و روشنفكران فارس تاكنون در دوستي ميليونها تن ترك بومي اين كشور چه كرده اند، چه احترامي به زبان و ادبيات تركي نشان داده اند، چه حمايتي از آن كرده اند؟ دولتمردان فارس چه حق و حقوقي براي اكثريت ترك قائل شده و با آنها چه رفتار انساني و مدني كرده اند؟ آيا شخصيتها و نهادهاي مدني فارس، تاكنون كلمه اي در اعتراض به محروم نمودن تركان از حقوق زباني و ملي شان بر زبان آورده اند؟ تركان زبان تحميلي، استعماري و جانشين فارسي را به نشانه قدرداني از چه مي بايست به رتبه زبان رابط دولت و مردم خود ارتقا دهند؟
موقعيت دوفاكتوي رابط بودن زبان فارسي، دليلي بر ادامه اين نقش از سوي اين زبان در آينده نيست. با توجه به واقعيتهاي موجود، نه تنها قطعيا مي بايست به موقعيت زبان فارسي به عنوان تنها زبان رسمي و دولتي در كشور بويژه در آزربايجان و ديگر مناطق ملي ترك پايان داد، بلكه از اين به بعد زبان فارسي نميتواند و نبايد از موقعيت "زبان رابط بين ملت ترك با هر ملت ديگري از جمله فارسها" برخوردار گردد، كاربرد آن به عنوان "زبان رابط بين دولتهاي فدرال ترك" و ديگر دولتهاي فدرال ايران نيز مطلقا غيرقابل قبول است.
افول ستاره زبان فارسي به عنوان زبان رابط
با گذشت هر روز از شانس پذيرفته شدن زبان فارسي به عنوان زبان رابط بين ملتهاي ايراني و يا بين دول فدرالشان در ايران آينده، حتي اگر "فارسها موظف به يادگيري يكي از زبانهاي غيرفارس ايران بشوند" كاسته مي شود. تعلل دولت جمهوري اسلامي در اعلام بيطرفي ملي خويش و انجام اصلاحات زباني، و ادامه حمايت ضمني نخبگان، روشنفكران و حتي قاطبه قوم فارس از سياستهاي فارسسازي دولتي و امحاء زبان و فرهنگ ملل غيرفارس در ايران، باعث بروز احساسات و حساسيت منفي در مردمان و روشنفكران غيرفارس نسبت به زبان فارسي گرديده است. با روند فارسي گريزي و اكراه از اين زبان تحميلي و استعماري در ميان ملل ايران بويژه در ميان روشنفكران و نخبگان ترك و آزربايجاني كه هر روز به وسعت، شدت و عمق آن افزوده مي شود، بسيار بعيد بلكه محال است زبان فارسي در شرايط آزاد به عنوان يكي از زبانهاي رابط بين ملتهاي ايراني پذيرفته شود و يا هر گونه امتياز و موقعيت ويژه اي به آن عطا شود. زبان فارسي در آزربايجان همان موقعيت و حقوقي را خواهد داشت كه زبان تركي در فارسستان، نه كلمه اي كمتر و نه كلمه اي بيشتر.
دولت جمهوري اسلامي اخيرا سياست تبديل زبان فارسي به زباني رابط در منطقه را به سياست راهبردي تحميل اين زبان در داخل كشور- سياستي كه آنرا از دولت پهلوي تحويل گرفته بود- افزوده است. غافل از آنكه زبان فارسي در سطح منطقه اي با ٤٠ -٣٠ ميليون متكلم در بخشهائي از عقب مانده ترين كشورهاي جهان يعني ايران، افغانستان و تاجيكستان، عاجز از جوابگويي به نيازهاي عصر جهاني شدن و فاقد هر گونه قابليت انطباق با ضروريات زمانه به سرعت در حال پسرفت و حتي نابودي است. فارسي زباني است كه حتي تكلم به آن در داخل كشور، بويژه در آزربايجان تحقيرآميز و با طرد شدن همراه است و به محض خروج از شهرهاي فارس نشين ايران كاربرد خود را از دست مي دهد.
اما در جبهه زبان تركي اوضاع كاملا متفاوت است. هر روز كه مي گذرد بر شانس انتخاب زبان تركي به عنوان زباني رابط، نه تنها در ايران بلكه در منطقه نيز افزوده مي شود. زبان تركي به لحاظ منطقه اي زبان اول تركيه، آزربايجان، ايران و تركمنستان، زبان دوم ارمنستان و زبان سوم عراق و افغانستان است. به چه دليل ملل منطقه زبان فارسي را كه فقط و بخشا در افغانستان و تاجيكستان كاربرد دارد به زبان سراسري منطقه يعني زباني مدرن مانند تركي، زبان اكثريت مردم كشور كه در جنوب شرقي اروپا نيز رايج بوده و يكي از زبانهاي پارلمان اروپا و ناتو - و احتمالا در آينده نزديك اتحاديه اروپا- نيز هست و پل ارتباطي مردم ايران با جهان مدرن و مدني است ترجيح دهند؟ ملل ايران و در راس آنها ملت ترك به زباني احتياج دارند كه آنها را به هايپرائتنيك ٢٥٠ ميليون نفري ترك در جغرافيايي از چين تا اروپاي مركزي، از سيبري تا خليج عربي كه منافع اقتصادي قدرتمندي در پشت سر آن وجود دارد، اتصال دهد و قابليت ارتباط آنها با كشورهاي آمريكايي و اروپايي را فراهم آورد.
اعلام زبان فارسي به عنوان زبان رابط در ضديت با منشور جهاني حقوق بشر است.
اقدام برخي از افراد و گروههاي فارس و فارسگرا در اعلام زبان فارسي به عنوان زبان رابط ايران آينده، در ضديت كامل با روح و مباني منشور جهاني حقوق بشر و مبارزه در راه تحقق آن است.
وظیفه نخبگان راهنمایی مردم و عرضه كردن آلترناتيوهاي گوناگون به همراه روشنگري در باره جنبه هاي مثبت و منفي هر كدام است نه تصميم گيري به جاي آنها. مشخص نمودن يك و يا چند زبان رابط براي ملتها و دولتهاي فدرال ايران خارج از صلاحيت روشنفكران، شخصيتها و گروههاي سياسي است. يك گروه و يا شخصيت سياسي به چه حقي براي مردم و ملل و دولتهاي گوناگون زبان رابط تعين ميكند؟ اينها صرفا ميتوانند آرزو، ترجيح و يا پيشنهاد خود براي انتخاب زبان فارسي به عنوان زبان رابط ملتهاي ايراني و يا دول فدرال در ايران آينده را بر زبان آورند. پس از آن وظيفه نخبگان و سياسيون و فرهنگيان ملل ديگر است كه اين ترجيح و پيشنهادها را طي گفتماني دمكراتيك بررسي كرده و جواب رد و يا قبول خود را اعلام كنند. هرچند اين جواب رد از هم اكنون نيز داده شده است.
دموکراسی کسانی که با نام دمكرات، بر آن شرط و شروط میگذارند، زبان قوم اقليت فارس را زبان رابط و آنرا خط قرمزي غیر قابل عبور اعلام مي كنند، دمكراسي اي معيوب و ناقص است. اينگونه اشخاص از هم اكنون فاتحه دمكراسي در ايران آينده و دمكرات بودن خودشان را مي خوانند. آنچه ملل ايران نيازمند آنند دموکراسی ناب و بي تبصره، بدون خط و خطوط قرمز فارسي است.
موقعيت ويژه "زبان رابط" دادن به زبان فارسي ناقض اصل برابري ملتهاي ايراني و زبانهايشان است. همچو تدبير غيردمكراتيكي كه به معني تائيد تبعيض و بي عدالتي ملي و زباني موجود و باز دوباره به نفع زبان و قوم فارس است، در برنامه و مبارزه دمكراتيك مردم و ملتهاي ايراني محلي از اعراب ندارد. يا در ايران همه ملتها و اقليتهاي ملي داراي حقوق برابرند ويا نيستند، يا زبان و ملت فارس يكي از اين ملتها و زبانهاي با حقوق برابر در ايران است و يا نيست.
اقدام يكجانبه فارسها براي تعيين زبان "رابط براي ايران" و مخصوصا اعطاي اين موقعيت به زبان فارسي، به ويژه با روح پروژه فدراليسم ملي و پلوراليسم فرهنگي در ايران و ضرورت بهينه سازي روابط ذاتا متشنج موجود بين نخبگان ملل غيرفارس با همتايان فارسشان ناسازگار بوده، نقض غرض است. کسانی که از هم اكنون زبان فارسی را زبان رابط تعیین کرده اند عملا حكم تائيد بر ادامه، تشديد و گسترش كشمكش و تنشهاي ملي داده اند.
فارسهاي يكزبانه، غيرفارسهاي دوزبانه
اعلام زبان فارسي به عنوان زبان رابط بين دول ويا ملل، مشكل يكزبانه بودن فارسها و دوزبانه بودن ملل غيرفارس را ايجاد خواهد كرد:
- در حاليكه تركها و ديگر ملل ايران مجبورا فارسي را به عنوان زبان رابط ياد خواهند گرفت، فارسها- از آنجائيكه زبان ملي و مادريشان در عين حال همان زبان رابط نيز مي باشد- محتاج به يادگيري زبان هيچ ملت ديگر ايراني نخواهند بود. اعطاي امتياز و ويژگي حس بي نيازي و خودكفائي به يك ملت و سلب آن از ملل ديگر به لحاظ روانشناسي اجتماعي عواقب ناخوشايندي خواهد داشت.
- يك کودک فارس فارسستاني در مدرسه تنها زبان فارسی را – كه در عين حال هم زبان مادري وي و هم زبان رابط اوست - یاد خواهد گرفت ولی يك کودک ترك آزربایجاني مجبور به یادگیری دو زبان رابط فارسی و مادري ترکی خواهد بود. این بار اضافي بر دوش كودكان غيرفارس قابل توجيه نيست و بر خلاف عدالت و برابري است.
- براي رفع اين مشكل، عده اي مطرح ميكنند کودکان فارس زبان هم قانونا مجبور به یادگرفتن يكي از زبانهای ملي رایج در مملکت به جز فارسي شوند. هرچند يادگيري زبان يكي از ملل ايراني غيرفارس براي فارس زبانان ايراني به همه حال ميبايد اجباري اعلام شود، اما با اينهمه یادگیری زبان قوم همسايه با یادگیری زبان رابط بين دولتهاي فدرال كه تسلط بر آن براي صعود در پله هاي اجتماعي، شغلي، آكادميك، اقتصادي و سياسي و .... حياتي است بسيار متفاوت است. نیاز فارسها به زبان غیرفارسی غيررابط با نیاز غیرفارسها به زبان فارسی رابط از دو مقوله متفاوت و لاجرم داراي عواقب متفاوت است و اين باعث تفاوت و افت در يادگيري زبان غيرفارسي خواهد شد.
- گفته شده است به لحاظ يادگيري و تحصيل و برخي قابليتهاي ذهني کودکان مناطق دوزبانه یا چند زبانه موفقترند. با رابط نمودن زبان فارسي، کودکان فارس كه به وسيله همين يك زبان قادر به ارتباط با ديگر ملل ساكن در ايران خواهند بود، از موهبت دوزبانه بودن محروم و در نتيجه از جهت يادگيري و تحصيل و برخي قابليتهاي ذهني محكوم به عقب ماندگي خواهند شد، يعني وضعيتي كه هم اكنون شاهد آنيم. اين بي عدالتي توجيه منطقي ندارد.
- از خطرناكترين عواقب اعلام زبان يكي از ملل كشور به عنوان زبان رابط، ايجاد حس بي نيازي در ملت صاحب آن زبان، از آشنائي با زبان و فرهنگ ملل همسايه و غير است. اين همان بلائي است كه در ايران با رابط شدن زبان فارسي به واقعيت پيوسته و باعث گرديده كه اكثريت مطلق همكشوريهاي فارس بويژه نخبگان اين قوم با هيچ كدام از زبانها و فرهنگهاي ملل همسايه و يا خارجي كوچكترين آشنائي و الفت و انسيت نداشته باشند و حتي به ضرورت آن نيز واقف نشوند. اين نيز بنوبه خود باعث بيگانگي گسترده و مفرط قاطبه فارسهاي ايران با مفاهيم حقوق اوليه بشر، برابري زباني و فرهنگي ذاتي مردم و ملل ايراني، قبح و زشتي نژادپرستي و قوميتگرايي افراطي و نهادينه شدن برتري طلبي و توسعه طلبي، تمايل به خشونت و ستيزه جوئي با هر چه رنگ غيرخودي دارد در اين قوم شده است. در نتيجه نوعي خوش نشيني در تاريكيهاي تاريخ، درجازدن در دشمنيهاي اسطوره اي و باستان، غيرستيزي و ديگرگريزي، كينه توزي با همسايه و رجزخواني و جنگ طلبي و ادبيات قدرت، نبود فرهنگ مدارا و تساهل .... تبديل به خصلتي ملي در ميان قوم فارس بويژه دولتمردان و فرهنگيان آن شده است.
- محروم بودن قاطبه فارسها از يادگيرى ديگر زبانها و ناآشنايى با فرهنگهاى ملل ايران و در نتيجه خردگي فوق العاده دنياى ذهني و كاناليزه و تنگ شدن افق ديدشان صرفا محدود به اين قوم نمانده، تبديل به معضلى بزرگ و از عوامل عقب نگهداشته شدن مزمن جامعه ايرانى، كل منطقه خاورميانه، جهان شيعه حتي اسلام شده است. از اينروست كه انتخاب نمودن زباني به غير از فارسي در ايران به عنوان زبان رابط، كمكي به باز شدن افق ديد همكشوريهاي فارس تجريد شده از جهان معاصر و خو گرفتنشان با ذهنيت مدرن؛ شناخت بهترشان از ايران، ملل، مردم، زبان و فرهنگهايشان، و قدمي تاريخي در راه نزديكي اين قوم به روند جهاني شدن، مداراي فرهنگي و در يك كلام خدمتي عظيم به دمكراتيزاسيون قوم فارس و كل كشور خواهد بود.
به حاشيه رانده شدن زبانهاي غيررابط در صورت انتخاب صرفا يك زبان رابط براي همه ملل و دول
اعطاي موقعيت زبان رابط فقط به يكي از زبانهاي رايج در ايران، علاوه بر محظوراتي كه فوقا ذكر گرديد، باعث نهادينه كردن تبعيض و بي عدالتي زباني و ملي و تسريع روند به حاشيه راني زبانها و آسيميلاسيون و يكسانسازي خواهد شد:
- اعطاي موقعيت زبان رابط به يكي از زبانهاي رايج در كشوري چند ملتي - همانگونه كه در نمونه هاي شوروي، چين و حتي كانادا ديده شده است- در نهايت و دراز مدت در خدمت به حاشيه رانده شدن زبانهاي هرچند رسمي و دولتي اما غيررابط و تسهيل روند آسيميلاسيون متكلمين زبانهاي غيررابط در ملتي كه زبانش به عنوان زبان رابط انتخاب شده خواهد گرديد. چنانچه دولتي و رسمي بودن ظاهري زبانهاي ملل شوروي سابق در مقابل موقعيت بين المللي و برتري رابط بودن زبان روسي چندان مفيد فايده نبوده و نتوانست از به حاشيه رانده شدن اين زبانها و روند روسسازي اين ملتها جلوگيري نمايد. در ايران نيز اعطاي موقعيت زبان رابط به زبان فارسي، در دراز مدت و بدون شك – حتي در صورت رسمي شدن زبانهاي ملي غيرفارس- در جهت تضعيف و به حاشيه راندن اين زبانها و فارسسازي ملل غيرفارس عمل خواهد كرد.
- اعطاي موقعيت زبان رابط به يك زبان، به معني اعطاي امكانات و قابليتهاي بسيار مهم در حيطه هاي گوناگون نوشتاري سياسي، قانونگذاري، ديپلماسي، اقتصادي، آكادميك، علمي، حقوقي، روزنامه نگاري، ادبي و مالي ... به آن زبان و شكوفائي و تكاملش و همزمان به معني محروم كردن زبانهاي ديگر ملل ايراني از اين همه امكانات و شكوفائي و تكامل مي باشد.
- بسياري از همكشوريهاي فارس با سوء تعبير از موقعيت ادبي زبان فارسي در قرون وسطي- كه منحصر به اين زبان نيز نبوده است، در آرزوي ايجاد ايراني يك دست فارس و آريائي، حتي ايرانزميني پارسي زبان از چين و هند تا قفقاز و بالكان هستند. بويژه بروكراتها و تكنوكراتهاي بانفوذ متعلق به اين دسته كه همواره بر تاروپود دولتين پهلوي و جمهوري اسلامي و نهادهاي ديني، سياسي، فرهنگي، آموزشي، تحقيقاتي و نظامي آنها مسلط بوده اند، آشكارا نشان داده اند كه نه تنها كوچكترين احترامي به زبان و فرهنگ ديگر ملل ساكن در ايران قائل نيستند بلكه از دشمني و كينه اي تاريخي بدانها برخوردارند. تاريخ معاصر ايران نيز نشان مي دهد كه اين دسته با در دست داشتن مزيت و برتري رابط بودن زبان فارسي، بي ترديد در آينده نيز مانند گذشته از تمام امكانات دولت براي كاشتن تخم نفاق و دشمني بين ملل ايراني، اعمال تبعيضات زباني و ملي، گسترش زبان فارسی به زيان ديگر زبانها (فارسسازي ديگر ملل)، و كوشش براي پاكسازي زبان و امحاء فرهنگ ملل غيرفارس سوء استفاده خواهند كرد.
نحوه تعيين زبان رابط بين ملل ساكن در ايران:
مشخص نمودن يك و يا چند زبان رابط بين ملتها و مليتهاي ايراني و يا بين تك تك افراد منسوب به اين ملتها خارج از صلاحيت دولتها است. اين گونه زبان و يا زبانهاي رابط نمي توانند از طرف دولت و يا مقامات رسمي انتخاب و ديكته شوند. زبان يا زبانهاي رابط بين ملتها طي روندهاي طبيعي و غيرطبيعي، در طول تاريخ و به طور خودجوش و از ميان زبانهائي كه افراد قادر به ايجاد ارتباط با آنها مي باشند- از جمله به علت رسمي و دولتي بودن آن زبانها و يا يادگيري داوطلبانه و اجباري آنها - مشخص ميشوند. در حاليكه موقعيت فعلي زبان فارسي به عنوان زبان رابط اجباري تنها ناشي از يك سبب تاريخي است: كودتاي انگليسي سال ١٢٩٩.
به عنوان مثال زبان سنتي رابط بين تركان از يكسو و تالشها، تاتها، خلجها، ارمنيها، آسوريها، يهوديها و نيز بخشهائي از كردان و گيلكان و تركمنها و ... در آزربايجان و شمال خراسان همواره زبان تركي بوده است. تعويض اين زبان رابط طبيعي و تاريخي با مداخلات صنعي و استبدادي و جايگزين كردن آن با فارسي از پشتوانه اي منطقي برخوردار نيست.
همچنين نياز و منطقي در اعلام يك زبان رابط واحد براي همه ملل ساكن در ايران نيست. هر ملت مي تواند با ملتهاي گوناگون با زبانهاي متفاوتي ارتباط بر قرار كند. مثلا ملت ترك مي تواند با ملل و اقليتهاي ملي فوق با زبان تركي و با ملل ديگر ساكن در ايران با زباني ديگر- مثلا انگليسي- ارتباط برقرار كند.
نحوه تعيين زبان رابط بين دول فدرال ايران:
در سايه آنچه گفته شد، بنظر مي رسد معقول تر آن است كه مساله نحوه تعيين و يا انتخاب زبان رابط بين دولتها در ايران فدرال نيز، نه در سطح مركزي و واحد بلكه در سطح دو دولت مشخص و بر اساس شرايط و ويژه گيهاي دولتهاي مورد بحث حل و فصل شود:
١- هنگام انتخاب زبان و يا زبانهاي رابط بين دو دولت فدرال، از ميان زبانهاي داخلي و يا بين المللي گوناگون عواملي مانند منافع سياسي دول، خواست ملل، شرايط گذشته تاريخي، جمعيت متكلمين هر زبان، زبانهاي كشورهاي همسايه، وجود ادبيات مدرن و دمكرات و لائيك روند جهاني سازي، امپرياليسم و استعمار فرهنگي، هزينه ها و سهولت امر و ...... نيز ميتوانند موثر باشند.
٢- نحوه تعيين زبان و يا زبانهاي رابط بين دو دولت فدرال ايران و در شرايطي آزاد و دمكراتيك، مي تواند بر اساس روابط زباني و تباري و تاريخي و فرهنگي ملل تابعه آن دو دولت؛ توسط استشارات و مذاكرات سياسي و توافقهاي دوگانه بين آنها؛ تصويب مجالس مليشان؛ حتي انجام رفراندم و يا تركيبي از دو و يا چند عدد از اين روشها صورت پذيرد.
به عنوان مثال بسيار طبيعي خواهد بود اگر دولتهاي آزربايجان جنوبي، قاشقاي يورد (تركان جنوب ايران) و آفشار يورد (تركان شمال شرق ايران) و حتي خلجستان (در آزربايجان جنوبي) زبان تركي را به عنوان زبان رابط خود برگزينند. در اين نمونه، كوچكترين دليل و فايده اي براي انتخاب زبان فارسي به عنوان زبان رابط اين دولتهاي تركي متصور نيست. به عنوان مثالي ديگر، زبان رابط ميان دولتين آزربايجان جنوبي و تركمنستان جنوبي نيز مي تواند تركي استانبولي كه عملا در حال حاضر به عنوان زبان رابط جهان ترك عمل مي كند تعيين گردد. در اينجا نيز لزوم و منطقي در انتخاب زبان فارسي بين دو دولت تركي آزربايجان جنوبي و تركمنستان جنوبي وجود ندارد.
گزينه انتخاب زبان فارسي بين دو دولت فارسستان و به عنوان مثال آزربايجان متصور است. اما با توجه به عواملي كه هنگام اشاره به ماهيت سياسي زبان رابط شمرده شد، اين گزينه نيز عملي نيست. اكنون قطعي شده است كه دولتين آزربايجان و فارسستان مي بايد بر سر زبان سومي به عنوان زبان رابط – مانند انگليسي- به توافق برسند.
گزينه اي قابل تامل: زبان رابط انگليسي
هرگاه همچنان ضرورت انتخاب تنها يك زبان به عنوان زبان رابط كل ملل و دول در ايران آينده احساس شود، به نظر ميرسد بهترين روش اجتناب از انتخاب يكي از زبانهاي ملل ساكن در ايران بويژه زبان فارسي به عنوان تنها زبان رابط است. از همين روست كه تعداد روزافزوني از روشنفكران ايراني منسوب به ملتهاي مختلف خواهان اعلام زباني بين المللي مانند انگليسي كه زبان ملي و مادري هيچ ملت ايراني نيست، به عنوان زبان رابط بين دول فدرال ايران و يا حتي به عنوان زبان رابط دولت مركزي با دول خارجي و در روابط بين المللي ميباشند.
وظيفه روشنفكران است كه براي مردم روشن سازند به نفع ملل مردم ايران است كه زبان همه ملل و اقليتهاي ملي ساكن در اين كشور رسمي اعلام شوند و زبانهاي ملل در مناطق ملي خود دولتي اعلام گردند. همچنين وظيفه روشنفكران است كه در باره فوائد و مزيتهاي انتخاب زباني غيربومي و ترجيحا بين المللي مانند انگلیسی به عنوان زبان رابط بين دول فدرال ايران و يا حتي به عنوان زبان رسمي دولت مركزي روشنگري نمايند. در راس اين مزيتها، حفظ بيطرفي دولت مركزي و پايان دادن به برتري و فروتري ملي و زباني و كشمكشهاي فرسايشي ناشي از آن در ايران است.
ضديت با فارسها و زبان فارسي
عده اي مطرح مي سازند محروم كردن زبان فارسي از موقعيت زبان رابط اجباري، به معني ضديت با زبان فارسي و كنار گزاردن آن است. جواب آنكه كسي مخالف و دشمن زبان فارسي نيست و نميخواهد ايرانيان زبان فارسي را كنار بگذارند، بلكه ملتهاي ايران تمام و عين حقوق و امتيازاتي را كه زبان فارسي از آن برخوردار است براي زبانهاي ملي خود نيز ميخواهند. اين دشمني با فارسي و يا هيچ زبان ديگري نيست، همانگونه كه مبارزه با آپارتايد در آفريقاي جنوبي ضديت با نژاد سفيد نبوده و نيست٬ مبارزه با حاكميت انحصاري قوم اقليت فارس و سلطه سياسي و فرهنگي اين قوم و تلاش قوميتگرايان افراطي فارس و دولت جمهوري اسلامي براي يكسان سازي و نابودي هويت، زبانها، فرهنگها و از بين بردن حاكميت ملي مليتهاي غيرفارس ايران هم ضديت با فارسها و زبان فارسي نيست، حتي بر عكس، اين دوستي و خدمتي واقعي به زبان و فرهنگ قوم فارس است.
ملل و اقليتهاي ملي غيرفارس در ايران، به زبان فارسي كه به هر حال زبان اقليتي ٣٠ – ٣٥ درصدي در ايران و همچنين زبان گروههائي در كشورهمسايه افغانستان است احترام ميگذارند و كسي معترض حقوق ملي فارسان ايران نيست. اقليت فارس حق دارد -به شرط احترام به هويت و زبان و فرهنگ ملل ديگر- در ايران آزاد و دمكرات به زبان خود بخواند و بنويسد، همچنين حق دارد كه زبان مليش فارسي به عنوان زباني رسمي در سراسر كشور و زباني دولتي در منطقه فدرال فارسستان شناخته شود. اما اين به معني آن نيست كه خلق ترك ايران و آزربايجان زبان فارسي جانشين، تحميلي و استعماري را به جاي زبان ملي، مشترك و مادري خود تركي بپذيرد و يا آنرا به عنوان زبان رابط با ديگر ملل قبول كند. فارسها مي بايد درك كنند كه زبان فارسي پس از اين، بايد داراي حقوقي متناسب با تاريخ دولتي بودن، واقعيتهاي جهان معاصر، اصول جهاني حقوق بشر و وزنه جمعيتي حاضر خود باشد و نه بيشتر از آن. فارسي نه زبان ملي و نه زبان مشترك ملل ديگر ايران است و نه زبان رابط اقلا دولت آزربايجان با ديگر دولتها خواهد بود.. زبان فارسي بعد از اين نبايد و نميتواند به جز زبان ملي و محلي قوم فارس در شرق و برخي نواحي مركزي ايران بكار رود.
گئرچه يه هو!!!

... تنها در فاصله ی سال های بیست و چهار و پنج بود که کودکان دبستانی آذربایجان دریافتند که مدرسه چندان جای وحشتناکی هم نیست و می شود از درس و مشق، نه تنها عذاب نکشید و نترسید که بسیار هم لذت بُرد، چرا که به یک باره هیولای زبان خارجی از توی کلاس ها بیرون رانده شد و همه به زبانی می خواندند و می نوشتند که حرف هم می زدند.
پیش از آن هر روزه به مدرسه عذاب وحشتناکی بود، انگار بچه را هر روز تحویل جزیره ای می دادند که ساکنین آن مجبور بودند با زبان یاجوج و ماجوج حرف بزنند و نفهمیدن این کلمات غریبه علاوه بر عقوبت، خفت و خواری فراوانی هم همراه داشت و حرف زدن، زبان خودی همراه بود با نوازش کف دست ها با ترکه های خیس خورده بید. و اگر بچه های فارسی زبان از چنین سختی هائی در امان بودند مطلقاً از روزهای جمعه و تعطیلی هم کم تر لذت می بردند.
به هر صورت برای بچه های آذربایجانی مدرسه عوض سوادآموزی، جائی بود برای یادگرفتن زبان خارجی، یعنی فارسی. و سنگینی این بار اگر هم مایه ی گریزپائی از مدرسه نمی شد، درعوض بسیار طاقت فرسا بود. در عرض آن یک سال، بچه ها به معنی دقیق لغات زبان مادریشان آشنا شدند که ورد زبان دهاتی ها و کارگران و مردم عادی کوچه و بازار بود. و درست بعد از ورود "آرتش ظفزنمون" بود که کتاب های درسی دوباره به زبان فارسی برگشت و خواندن و نوشتن به زبان محلی به طور کامل قدغن شد، چرا که زبان آذربایجانی در خود آذربایجان، زبان اجنبی ها و اجنبی پرست ها شده بود. (کذا)
مأموران حکومت مرکزی در آذربایجان برای تسلط جابرانه قدرت شاهنشاهی، علاوه بر همه ی سلاح های جورواجور، دشنه زبان فارسی را بیشتر از همه به کار می بردند تا آنجا که نوشتن و چاپ کردن حتی چندین و چند کلمه به زبان محلی جُرم بزرگی محسوب می شد تا آن جا که حروف چین های چاپخانه ها دستور داشتند که کلمات آذربایجانی را به فارسی ترجمه کنند و در متن خبر بچینند.
و به ناچار مردم عادی برای خواندن و فهمیدن روزنامه ها و آگهی های مجالس ترحیم بر در و دیوار شهرها، به مترجم احتیاج داشتند، بخصوص در سینماها، بی هیچ اغراقی در سینماهای تبریز قیل وقال و همهمه مترجمین غیرحرفه ای از صدای خود فیلم بلندتر بود و تنها زمان نمایش فیلم های صامت بود که همه روزه صُمت می گرفتند.
اما جنبش های مترقی قبل از 32، به صورت زیرزمینی مقدار زیادی روزنامه و نشریه و کتاب به زبان محلی منتشر می کرد که به دست جوانان و نوجوانان می رسید و این وسیله بزرگی بود در زنده نگهداشتن زبان اصلی مردم، چرا که در مقایسه زبان دهات با قصبه ها و قصبه ها با شهرهای کوچک و شهرهای کوچک با شهرهای بزرگ به رأی العین می دیدی که لغات و کلمات فارسی چگونه مثل چنگاری در حال خوردن و نابود کردن یک زبان زنده است. ادبیات مکتوب که هیچ، حتی زبان محاوره ای نیز به طور ِجدی درخطر نابودی بود. در محاوره بسیاری از "درس خوانده ها" جُز افعال و تعدادی لغات غیرقابل ترجمه، بیشتر، کلمات فارسی بود که به کار می رفت و بعضی ها شور قضیه را به آن جا رسانده بودند که خجالت می کشیدند در خانه خود و با زن و بچه خود هم به آذربایجانی حرف بزنند.
ولی ضربت کودتای 32 به یک باره فضای رضاخانی را بر همه جا حاکم کرد و باز همان راه و روش دوران بیست ساله. زورچپان کردن زبان فارسی که بله، برای وحدت ملی، زبان واحد لازم و ضروری است. بدین سان اگر قدرتشان می رسید برای همگُن کردن و یک رنگ و شکل ساختن، همه را وامی داشتند که جُر زبان فارسی یا دقیق تر زبان پایتخت کسی حق تکلم زبان محلی را نداشته باشد. وقتی می گویم زبان پایتخت، اغراقی درکار نیست. لهجه تهرانی را می خواستند به جای زبان فارسی حقنه کنند. لهجه خراسانی و جنوبی و شیرازی و شمالی، همه در برابر لهجه ی پایتخت، توسری می خوردند. در این میان چه کسی می توانست برای حفظ و زنده نگهداشتن زبان ملیت خود، پا پیش بگذارد؟ بی هیچ ملاحظه ای؟ بی توجه به صدها خطر ممکن؟
این شهامت را محمدعلی فرزانه به حد کمال داشت، مردی در ظاهر خاموش و در باطن آتش فشان که با ظرافت کامل این راه را می کوبید و پیش می رفت. کتاب او درباره ی "دستورزبان آدربایجانی" در تمام محافل مثلاً علمی و ادبی کشور با سکوت کامل روبرو شد، انگار نه انگار .... من در دانشگاه شهر کُلن شاهد بودم که این اثر به عنوان یک حادثه بسیار معتبر در زبان شناسی معاصر به حساب آمده بود.
و یا قره چورلو (ب. ق. سهند) که عمری چشم بر شهرت فروبست و مدام نوشت و نوشت بی آن که بتواند چاپ کند و درست چندماه بعداز سقوط رژیم پهلوی برای همیشه خاموش شد. سهند با این که از انعکاس آثار خود در ذهن توده ها بهره ای نبُرد، ولی در زمینه های متعددی کار کرد و در تصویرسازی از ترکیب لغات آذربایجانی حداکثر استفاده را می برد و گاه کار را به اعجاز می رساند.
با ح. م. صدیق که از فشار دستگاه، چاره ای نداشت که به فارسی بنویسد و در معرفی ادبیات مکتوب آذربایجانی، شعرا و نویسندگان آذربایجانی که به زبان مادری خود می نوشتند حداکثر تلاش را می کرد و می کند و امروزه روز تمام همت خود را در راه زنده کردن ادبیات مکتوب آذربایجانی، بخصوص ادبیات معاصر آذربایجانی گذاشته است. و اما صمد، در این مقوله شیفتگی دیگری داشت. او اوایل قبول نداشت که تنها تسلط و ستم و اختناق حکومت شاهنشاهی است که نمی گذارد من و تو به زبان خود بنویسیم و چاپ کنیم، معتقد بود که جسارت، نیز کم تر است. این حق ماست که باید به زبانی که حرف می زنیم، بنویسیم و منتشر بکنیم. و درست زمانی که "پاره پاره" را تدوین و چاپ کرد، تنها به این دلیل نام مستعار برای خود برگزید که از شهرت کاذب، به شدت بیزار بود و نمی خواست با انتشار یک جُنگ که برای انتخابش، به قول خود کار عمده ای نکرده بود، جُز این که هر چه را می پسندیده چیده و کنار هم گذاشته، جُزو ُفضلا جا بخورد. "پاره پاره" هنوز خوب پخش نشده بود که از طرف مأمورین امنیتی جمع آوری و معدوم گشت. بله، "پاره پاره" مجموعه ای از شعرهای آذربایجانی با معیارها و ارزش های متفاوت و با محتوای گوناگون و اشکال مختلف گیرم غزل یا قصیده، کهنه یا نو، چون زبان آذربایجانی بود، در نظر متولیان فرهنگ مسلط، ضدامنیتی بود.
زمانی که "سازمین سوزو" اثر "سهند" منتشر شد، صمد سرازپا نمی شناخت و تنها کسی بود که نتوانست شوق و ذوق خود را برای تمام مردم ایران فاش نسازد و مقاله ای نوشت در "راهنمای کتاب" و عمداً در "راهنمای کتاب" که این حادثه را به رُخ عُلما و فضلای عصاقورت داده بکشد.
بله، هیچ لحظه ای نبود که او از زبان ظریف و بسیار زیبای وطن خود غافل بماند، تمام جیب ها و کیف دستیش پُر بود از یادداشت ها و دفترچه های متعدد. هرچه را که می شنید از یک لغت گرفته تا ترکیبات تازه، و مَثـل و افسانه و غیره، همه را فوری روی کاغذ می آورد. به تدریج به این فکر افتاد که بهتر است فعلاً با نشر "فولکلور آذربایجانی" راهی باز کند. چاپ "بایاتیلار" فرزانه به شدت او را سرشوق و ذوق آورده بود و دست در دست بهروز دهقانی به این مهم کمر بست. این توأمان آگاه که در برابر هر مسئله ی مهمی نبض شان با هم می زد، دهات و آبادی های ریز و درشت را زیرپا می گذاشتند و از هر قصه یا هر مَثـل متن های مختلفی گیر می آوردند، البته نه برای نسخه ی بدل سازی، بلکه برای دست یابی به کامل ترین و بی نقص ترین صورت روایت ها.
اولین محصول چشم گیر "افسانه های آذربایجان" بود. انبان گرانبهائی بود از باورها و شکفتگی خیالبافی های رنگین توده ها. و آن وقت مسئله ی عمده ی دیگر، که این ها را چه کار باید کرد. هیچ ناشری حاضر نبود متن آذربایجانی قصه ها را منتشر کند. و تازه اگر حاضر بود، با کدام امکانات و در کدام چاپخانه و به چه صورتی باید به دست مردم رساند. روزها و شب های زیادی کلنجار رفتیم تا قانع شِه، یعنی قانع شدند، صمد و بهروز، که فعلاً متن فارسی آن ها منتشر شود که منتشر شد. ولی رنگ رضایتی در صورت صمد ظاهر نشد، بارها گفت و نوشت که کی می شود متن اصلی را به زبان اصلی چاپ کرد، آرزوئی که تا امروز عملی نشده.
یک بار به شیطنت گفت حالا که ما دو زبانی هستیم و مجبوریم قصه های ملت خودمان را به زبان فارسی ترجمه و چاپ کنیم، چرا زیباترین شعرهای فارسی دوره خودمان را به زبان آذربایجانی برنگردانیم؟ این شیطنت همان لحظه تصمیم قطعی او شد، شورع کرد به ترجمه کارهای نیما و شاملو و اخوان و فرخزاد و آزاد. در این جا چهره صمد ظاهر شد، چهره یک مترجم زبردست نه، چهره یک شاعر کامل. اولین ترجمه از نیما همگان را به حیرت انداخت: "گجه دور، باخ، گجه دور!".
ترجمه شعر شاملو، حادثه دوم بود. موسیقی کلام او را به زبان بکر و نورزیده ای برگرداندن؟ تازه شیفتگی صمد را به نیما و شاملو، همه یاران او می دانستند و به این خیال که ممارست و وررفتن مداوم او با زبان این دو، مدد کار عمده برایش بوده است. ولی بعد؟ یک آدم در قالب چه نوع بیان شعری می تواند غوطه بخورد؟ بی آن که نه کلام، نه وزن، نه محتوا، نه فضای شعری کوچک ترین لطمه ای ببیند؟ شعر باریک و حسی فروغ؟ شعر غمگین و ملایم آزاد؟ و یا پوئیدن های برحق اخوان ثالث؟
به قول بهروز دهقانی، نمی شد این ها را تجربه گفت، و راست هم می گفت. در این جا بود که همه متوجه شدند، این زبان به بند کشیده را لیاقت ها فراوان است، زیاد هم دست کم نگیر!
تب زبان آذربایجانی که قسمتی از مسئله ملیت برای صمد بود، هیچ وقت او را رها نکرد که نکرد. یکی از کارهای برجسته اش، طرح کتابی بود که از یک فکر ساده ولی بسیار عمیق مایه گرفته بود. لمس روزمره و لحظه به لحظه ی زندگی روستائی جماعت، برای صمد روشن کرده بود که فی المثل صندوق پستی و میز ناهارخوری و کارت تبریک و ... در زندگی آن ها نه تنها وجود ندارد که معنی هم نمی تواند داشته باشد. این نکته اول، نکته دوم این که لغات مشترک بین زبان فارسی و زبان آذربایجانی کم نیست. با توجه به نکته اول شروع کرد به جمع آوری لغات مشترک این دو زبان. و از این دستاورد، کتابی ساخت برای بچه های آذربایجانی که مطلقاً سنگینی کتاب های فارسی صادره از پایتخت را نداشت و درعین حال نمی توانست محل ایراد ازمابهتران نیز قرار بگیرد و انگ اجنبی پرستی را بر پیشانیش بچسبانند. در تدوین این کتاب نکته ی بسیار ظریفی هم وجود داشت که بچه های دبستانی- بخصوص در سال های اول- لغات فارسی را به تدریج و با راحتی یاد می گرفتند.
این کار شگفت که فقط از روی ناچاری و برای نجات بچه ها از بختک زبان غیرمادری نوشته شده بود، همه را به هیجان آورد. آل احمد به تکاپو افتاد و صمد به تهران آمد برای چندماهی تا کتابش را به چاپ برساند و امید داشت که این کار در تمام دهات و شهرهای آذربایجان کتاب درسی رسمی بشود. اما چندی گذشته و نگذشته، متخصصین فرهنگ شاهنشاهی به جای حساسی انگشت گذاشتند. پس نام "شاهنشاه" و "شهبانو" و "ولیعهد" و "خاندان جلیل سلطنتی" که لازم بود حتماً و حتماً در اول کتاب باشد والا...
ظهر همان روزی که این اخطار شده بود، صمد مثل شیر تیرخورده در انتشارات نیل بالا و پائین می رفت و دورخود می چرخید و فحش جدوآباد نثار دستگاه می کرد و این که، چه کار بکنیم، لازم نبود به او گفت که چه کار بکنی. روز بعد کتابش را زد زیربغل و پرید توی اتوبوس و برگشت به همان دهکوره های محبوب خود و عطای دستگاه رسمی را به لقایش بخشید. با این امید که کتابش را هرچند در تیراژ پائین، به وسیله ی یک ناشر تبریزی چاپ کند که آن ها هم چاپ نشد و معلوم نشد که این کار چه عاقبتی پیدا کرد.
و حال جواب یک سئوال که چرا صمد، با این همه شیفتگی و اعتقاد، کارهایش را به زبان آذربایجانی نمی نوشت؟ به همان دلیل که دیگران هم نمی نوشتند، یعنی اگر می نوشتند چه کار می توانستند بکنند؟ کارهای "سهند" مگر نه این که به صورت دست نویس بین عده ی معدودی می گشت و انبوه آن ها هنوز هم خاک می خورد؟ و یا آنچه را که شهریار به زبان آذربایجانی نوشته؟

این نوشته جهت آشنا شدن همه ملتهای ساکن غیر فارس زبان ساکن در ایران درج می شود ، چون که بنده اطمینان دارم که خیلی از مردم و شاید خیلی از دولت مردان ما نیز از چنین بندهایی که در قانون اساسی آمده است بی خبرند و شاید با خواندن این نوشته بیدار شوند و به دنبال این اصل های غیب شده قانون اساسی بگردند!
این اصل ها عبارتند از اصل ۱۵ ، ۱۹ ، ۲۱ که همه غیر فارسی زبانان ساکن در ایران در حسرت اجرای این اصول هستند که فعلاً دست نیافتنی می نماید...
----------------------------------------------------
جلسة بیست و دوم
بیست و هشتم شهریور ماه 1358 هجری شمسی
جلسه ساعت شانزده روز 28 شهریور ماه 1358 هجری شمسی برابر با بیست و هفتم شوال المكرم 1399 هجری قمری به ریاست آقای دكتر سید محمد حسینی بهشتی (نایب رئیس) تشكیل شد.
5- طرح و تصویب اصل 21 (اصل پانزدهم)
نایب رئیس (بهشتی) ـ اصل بیست ویك مطرح میشود.
اصل 21 ـ زبان و خط رسمی و مشترك مردم ایران فارسی و متون و اسناد و مكاتبات رسمی و كتب درسی باید با این زبان و خط باشد ولی استفاده از زبانهای محلی در مطبوعات و رسانههای گروهی هر محل و تدریس ادبیات آنها در مدارس در كنار زبان فارسی آزاد است.
نایب رئیس (بهشتی) ـ در این زمینه موافق و مخالفی هست؟ آقای ربانی مخالفید؟
ربانی ـ ما دو زبان داریم یك زبان فارسی و یك زبان دینی، زبان دینی ما زبان مكتب ما است كه قرآن ما است.
نایب رئیس (بهشتی) ـ آقای مشكینی بفرمائید.
مشكینی ـ شما میفرمائید اسناد و مكاتبات باید با این زبان باشد حالا یك قبالهای به زبان عربی نوشته شد چرا باید آن سندیت نداشته باشد؟
نایب رئیس (بهشتی) ـ برای اینكه آن وقت در دادگاه باید یك مترجم رسمی عربی هم باشد تا بتواند آن قباله را ترجمه بكند و قضات بتوانند رویش كار بكنند. در كلانتری یا باید مأمور كلانتری عربی بداند یا یك مترجم بخواهد. آقای دكتر خالاتیان اگر مخالف هستید میتوانید صحبت بكنید.
خالاتیان ـ ارامنه كه جا و محل مشخص ندارند و در اینجا جائی برای زبان و خط اقلیتهای مذهبی مشخص نشده است.
نایب رئیس (بهشتی) ـ آقا میگویند ارامنه محل مشخصی ندارند و حال آنكه زبانی دارند و میخواهند یك مجلهای را به زبان ارمنی منتشر كنند بنابراین اگر ما «قومی» را اضافه كنیم تكمیل میشود و چیزی هم كم نمیشود.
نمایندگان ـ اشكالی ندارد
خالاتیان ـ بجای عبارت «مطبوعات محلی» عبارت «مطبوعات خودشان» را بگذارید بهتر است، حالا كه كلمة «قومی» اضافه شده است.
(نایب رئیس (بهشتی ـ «مطبوعات و رسانههای گروهی هر محل» اینجا را میفرمائید؟
خالاتیان ـ بجای «محل»، «قوم» باشد
اشكالش اینست كه مطبوعات دارد ولی رسانههای گروهی ندارد.
«مطبوعات و رسانههای گروهی هر محل» بنده گمان میكنم بنویسیم كه «از زبانهای محلی و قومی در مطبوعات هر گروه و رسانههای گروهی هر محل» زیرا وقتی میگوئیم «قومی» اصلا دیگر مشكلی ایجاد نمیكند.
عنایت بفرمائید این عبارت «هر محل» بطور كلی زاید است برای این كه ما در همین دستگاه رادیو و تلویزیون فعلی از فرستنده مركزی برنامة كردی داریم بنابراین نباید بگوئیم «هر محل» وقتی این عبارت را برداریم مشكل آقایان حل میشود.
آقای آیت بفرمائید.
دكتر آیت ـ توضحیح من اینست كه یك سوء تفاهمی ایجاد شده در حالی كه همة زبانها باید باشد.
مگر ما به زبان انگلیسی و به زبان فرانسه نمیتوانیم روزنامه منتشر كنیم؟ این مطلب كه در این اصل آمده بیشتر مربوط به تدریس و ادبیات است كه بتوانند تدریس كنند وگرنه خود بخود آزاد است.
بهشتی ـ جزو مدارس قومی است
- به هر حال این مطب باید روشن بشود.
بهشتی ـ دیگر جای بحث نیست
یكی از نمایندگان ـ بجای زبان فارسی بگذاریم برنامة فارسی ـ چون زبان اخص است
نایب رئیس (بهشتی) ـ خیر آقا زبان فارسی است یعنی از نظر فرهنگی زبان فارسی میگویند نه برنامة فارسی
خز علی ـ در این جا «خط رسمی و مشترك» نوشته شده در صورتی كه در پیش نویس قبلی «مشترك» بوده قید «رسمی» برای چیست؟
- جواب این مطلب گفته شد، آقا بحث در اینست كه زبان رسمی به آن زبانی میگویند كه در مؤسسات دولتی معمول است و احكام دولتی و امثال اینها باید با آن زبان باشد.
- وقتی گفتیم كه اینها باید به آن زبان باشد، میشود رسمی پس چرا بگذاریم رسمی.
خزعلی ـ همین رسمی كافی است
- این برای روح مطلب است این عبارت تحمیل یك چیزی بر آن گروهها است.
- ایران كه یك كشور است خود بخود زبان مشترك میخواهد این توضیح است و ضرری هم ندارد.
حائری ـ منظور از این متون چیست؟ مثلا یكنفر میخواهد مجله عربی منتشر كند یا یك كتاب عربی بنویسد
- حالا بنده توضیح میدهم، اجازه بدهید، منظور از این متون عبارت است از متن مقاوله نامهها و قراردادها مثل قانون اساسی، متن قوانین، بنابراین، این كلمة «رسمی» شامل همه میشود «متون و اسناد و مكاتبات رسمی».
منتظری ـ بنویسید متون و اسناد و مكاتبات رسمی پس «رسمی» را دنبال همه بیاوریم درست میشود بنویسیم «و اسناد و مكاتبات و متون رسمی».
- پس ملاحظه بفرمائید آقایان یادداشت كنید تبدیل شد به اینكه «زبان و خط رسمی و مشترك مردم ایران فارسی است»
- یكی از نمایندگان ـ رسمی یعنی چه؟
- زبان رسمی یعنی متون و احكام، یعنی كتابهای درسی كه به زبان فارسی است، احكامی را كه دولت صادر میكند، اسنادی را كه مبادله میكند، متون قوانین همه به زبان فارسی است.
اشراقی ـ فرمودید باید در ادارات دولتی و مكاتبات به آن زبان صحبت بشود؟
- صحبت خیر آقا، مكاتبات را عرض كردم یعنی دفاتر باید با آن تنظیم بشود «زبان و خط رسمی و مشترك مردم ایران فارسی است اسناد و مكاتبات و متون رسمی و كتب درسی باید با این زبان و خط باشد».
طاهری اصفهانی ـ یا ویرگول یا كاما در جای مناسب آن بگذارید
- اجازه بدهید هر رویهای كه برای بقیة اصول پیش گرفتیم در مورد این جمله هم اعمال میكنیم یك عدهای واوها را اول جمله میآورند و میگویند شیوة ما اینست و آن شیوهای را كه الان در زبانهای اروپائی معمول است نمیپذیرند و یك عدهای هم این را میپذیرند.
این را در آخر یك روال خواهیم كرد.
بشارت ـ سؤالی دارم «در كنار زبان فارسی» شامل همه است یا مال مدارس است؟ مثلا مربوط به مطبوعات و رسانههای گروهی است؟
- خیر آقا این مربوط به تدریس است. تدریس ادبیات آنها در مدارس، در كنار زبان فارسی آزاد است.
بشارت ـ ممكن است اینها تمام برنامههای رسانه گروهی خودشان را به زبان خودشان منتشر بكنند
- سؤال ایشان اینست كه آیا این «در كنار» شامل رسانههای گروهی میشود؟ مثلا یك مجلهای را به زبان آذری نوشتند، آیا باید هر ورِ از این مجله یك طرفش فارسی باشد؟ آخر اینجا نوشتهایم مطبوعات
بشارت ـ رسانههای گروهی
- خوب چه عیبی دارد بنویسیم رسانههای گروهی آذربایجان فقط به زبان آذری باشد ولی رسانه گروهی تهران به زبان فارسی باشد این اشكالی ندارد؟
- بشارت ـ خطر ندارد كه مطالب دیگری را هم بیان كنند كه بعضی نفهمند؟ اگر دو تا هم باشد این خطر را دارد.
دكتر آیت ـ اگر مسائل گروهی را هم همگانی بنویسیم بهتر نیست؟
رحمانی ـ موضوع كتب درسی مدارس قدیمه و همچنین كتب درسی دانشگاهی، چه بسا این اصلا شامل همة كتب درسی میشود كه باید به زبان فارسی باشد این را توضیح بدهید تا روشن شود.
نایب رئیس (بهشتی) ـ سؤال آقای رحمانی سؤال واردی است و آن اینست كه وقتی میگوئید متون كتب درسی باید همه به زبان فارسی باشد این كلمة درسی شامل كتابهای دانشگاهی هم میشود در حالیكه ممكن است در دانشگاه كتاب درسی به زبان خارجی باشد و یا در حوزههای علوم اسلامی كتابها عموماً به زبان عربی است بنابراین باید یك تعبیری اینجا بیاید كه چنین معنائی را ندهد.
تهرانی ـ اگر شما این را به این شكل تصویب كنید در دبستانها هم باید در كناز زبان فارسی درس عربی بخوانند
- حالا ما هنوز به آن اصل نرسیدهایم ما در اینجا اینطور میتوانیم بگوئیم كه «متون كتب درسی تا پایان دورة دبیرستان»
- آقای حجتی بفرمائید.
حجتی كرمانی ـ زبان و خط مشترك مردم ایران فارسی است و متون و مكاتبات رسمی باید با این زبان و خط باشد ولی استفاده از زبانهای محلی در مدارس و مطبوعات محلی آزاد است.
نایب رئیس (بهشتی) ـ چون در متن قبلی آن مسألهای كه باید متون كتابهای درسی به زبان فارسی باشد نیامده است بنابراین، این اشكال هم نیامده است.
- پس اشكال این اصل این است كه اگر اینطور تصویب شود ممكن است بعداً قانونی تنظیم كنند كه كتابهای درسی مدارس در مناطقی كه زبان محلی هست به زبان محلی باشد. شما این را تأیید میكنید؟
حجتی كرمانی ـ خیر در كنار فارسی میتوانیم بگذاریم
-ما میگوییم این عبارت اگر تكلیف كتابهای درسی را روشن نكند بر آن اساس میشود چنین تصمیمی گرفت یا قانونی تصویب كرد.
حجتی كرمانی ـ فقط «در كنار زبان فارسی» را میتوانید اضافه كنید
آقای مؤبد شهزادی بفرمائید.
مؤبد شهزادی ـ وقتی گفتیم زبان و خط رسمی مشترك مردم ایران فارسی است. یعنی بچههای مردم ایران باید فارسی درس بخوانند. بنابراین ذكر اینكه كتاب درسی هم باید با چه زبانی باشد دیگر لازم نیست.
نایب رئیس (بهشتی) ـ آقای هاشمی نژاد بفرمائید.
هاشمی نژاد ـ این عبارت بسیار واضح نوشته شده است و هر چه به آن اضافه كنیم مغلقترش میكنیم. بنابراین اینكه كتب درسی باید با این زبان و خط باشد این معنایش این نیست كه اگر در دبیرستان یا در دانشگاه بخواهند یك برنامهای را بصورت انگلیسی تدریس كنند این جزو برنامه معمولی و كار آنها است و منافاتی با این اصل ندارد و هیچكس هم چنین منافاتی را نمیفهمد و ضرورتی هم ندارد كه چیزی بر این اصل اضافه شود.
نایب رئیس (بهشتی) ـ متشكرم عنایت كنید آقای رحمانی آن پاسخی كه داده میشود و بیان آقای هاشمی نژاد هم كمك میكند اینست كه وقتی میگویند كتب درسی باید به این زبان باشد معلوم میشود كتب درسی عمومی است چون بالا هم كلمه مشترك را با تعبیر آقای مؤبد داشت.
رحمانی ـ عمومی بنویسید یعنی بنویسیم «و كتب درسی عمومی»
- عدهای از نمایندگان ـ متن قبلی بهتر است و لزومی ندارد
- بنابراین بنظر عدهای از حاضرین متن اصلی مناسب است و آنرا به رأی میگذاریم. آقای ربانی بفرمائید.
ربانی شیرازی ـ كتب درسی را بردارید چون آنكه منحصراً باید به زبان فارسی باشد متون و اسناد دولتی است یعنی عربی آن عربی و انگلیسی آن انگلیسی و فارسی آنهم فارسی است.
نایب رئیس (بهشتی) ـ آقای ربانی شما چرا كم توجهی میكنید؟ یك وقتی در یك مدرسه كتاب انگلیسی تدریس میكنند معلوم است كه كتاب انگلیسی است. آیا كتاب ریاضیات یا جانورشناسی و یا گیاهشناسی را مقید میكنید كه همه جا به زبان فارسی باشد یا تجویز میكنید كه كتاب ریاضیات، جانورشناسی و یا گیاهشناسی و غیره به زبانهای مختلف باشد؟
- منتظری ـ یك وقت است كه كتاب ترجمه نشده است
- آن مورد عمومی است و اشكال ندارد.
- بنابراین بنظر اكثر دوستان عبارت كافی است آقای مكارم بفرمائید.
مكارم شیرازی ـ آقایان توجه بفرمائید كه یك حلقة اتصالی برای حفظ وحدت ملی در مملكت لازم داریم اگر بنا شود در هر منطقهای كتابهای درسی به زبان آن منطقه تنظیم بشود، از هم فاصله میگیریم.
بنابراین وحدت ملی متزلزل میشود و این جمله «كتب درسی» واجب است باشد.
نایب رئیس (بهشتی) ـ آقای كیاوش بفرمائید.
كیاوش ـ اگر صلاح میدانید برای اینكه هیچگونه سوء استفادهای از متون كتابها نشود اضافه شود «و تدریس ادبیات آنها در مدارس طبق برنامه وزارت آموزش و پرورش در كنار زبان فارسی انجام شود».
نایب رئیس (بهشتی) ـ این كه معلوم است كه همه چیز طبق برنامة وزارت آموزش و پرورش خواهد بود. آقای مولوی عبدالعزیز بفرمائید.
مولوی عبدالعزیز ـ اگر كسی بخواهد عربی بخواند آیا دولت برای او معلم عربی میگیرد یا خیر؟ و یا اگر كسی بخواهد زبان بلوچی بخواند آیا دولت ملزم است كه برای او ملعم بلوچی بگیرد یا خیر؟
نایب رئیس (بهشتی) ـ بلی دولت موظف است یعنی وقتی آنها حق داشتند این زبان را تدریس كنند دولت موظف است چیزی را كه آنها حق دارند برایشان تهیه كند.
مولوی عبدالعزیز ـ یعنی هم كتاب و هم معلم باید تهیه بكند؟
بلی، من متن را یكبار دیگر میخوانم تا نسبت به آن رأی گرفته شود: اصل 21 (اصل پانزدهم) ـ زبان و خط رسمی و مشترك مردم ایران فارسی است.
اسناد و مكاتبات و متون رسمی و كتب درسی باید با این زبان و خط باشد ولی استفاده از زبانهای محلی و قومی در مطبوعات و رسانههای گروهی و تدریس ادبیات آنها در مدارس در كنار زبان فارسی آزاد است.
لطفاً گلدآنها را برای رأی ببرید.
در این هنگام رأیگیری و شمارش آرا بعمل آمده و نتیجه بشرح زیر اعلام شد:
نایب رئیس (بهشتی) ـ عده حاضر در جلسه شصت و هفت نفر كه البته آقای غفوری چند روزی است در مسافرت هستند یعنی فقط دو نفر غایب داریم. موافق شصت و دو نفر مخالف هیچ و ممتنع پنج نفر، بنابراین اصل 21 تصویب شد
.
تكبیر نمایندگان
برنامه های رادیوئی و تلویزیونی جمهوری اسلامی بعضی اوقات به بهانه خنداندن مخاطبان در لفافه برنامه های طنز، زبان و فرهنگ ترک ها را مسخره می کنند. با توجه به حجم زیاد و گسترده این مطالب تنها به چند مورد از آنها بطور خلاصه اشاره می کنپم.
ا- برنامه رادیوئی صبح جمعه با شما و اخیراً با نام جدید صبح جمعه ایرانی که هر هفته از ساعت 9 الی 11:30، جمعه ها از شکه سراسری پخش می شود- یکی از برنامه هائی است که زبان ترکها را به مسخره می گیرد تا مخاطبان را بخنداند.
البته این برنامه های ضد ترکی آنقدر گسترش یافته بود که در اردیبهشت ماه مال 1378 در رابطه با توهینهای صورت گرفته به زبان و فرهنگ ترکها، از سوی جمعی از دانشجویان دانشگاه تبریز ؛ بیانیه ای اعتراض آمیز صادر شد. و در قالب نامه ای سرگشاده به مسئولین رده بالای نظام اعتراض خود را اعلام کردند.
برای نمونه یکی از نمایشهای این برنامه رادیوئی در مورخه 3/2/84 را عینأ نقل می کنیم: اجرای نمایشی از این قرار است که سه نفر با لهجه های اصفهانی ، شمالی و زبان ترکی نمایش را اجرا می کنند.
اصفهاني ، نقش مغازه دار را بازي مي کند وديگري با لهجه شمالي نقش خبرنگار و نفر سوم که با لهجه و زبان ترکي صحبت مي کند نقش رفتگر را بازي مي کند. و يا در همان روز يک نمايشي ديگر از اين قرار است:
خبرنگاري با يک مغازه دار در رابطه با ضررهاي دست فروش ها، مصاحبه مي کند که در اين ميان دست فروش ها؛ با داد و فرياد جنس هاي خود را به مردم عرضه مي کنند. در حين اين مصاحبه صداي دو نفر از اين دست فروش ها به ميکروفون مي افتد. يکي با زبان ترکي شلوار، شلوار صدا مي کند و ديگري به زبان فارسي و با لهجه ترکي به ادعاهاي مفازه دار با مصاحبه گر اعتراض مي کند. دست فروش ترک مي گويد: ما به هر سانتي متر اين محل که بساط پهن کرده ايم به شهرداري اجار مي دهيم. در اينجا مناسب است به يکيدیگر از اين نوع برناهه هاي به ظاهر طنز راديو شبکه تهران در مورخه 4/4/83 درحدود ساعت 8 صبح اشاره کنيم. مردم همان روز گوش به زنگ نتايج انتخابات دوره نهم رياست جمهوري بودند. برنامه اي بدين مضمون اجرا مي شد؛ يک مرد کيف قاپ ظاهرأ در نمايش ، کيف يک زن را مي قاپد. زن داد و فرياد مي کشد مي گوید آن کيف من از جنس خوب بود، جنسش از نوع چرم ترک بود. کيف قاپ در برنامه همان نمايش به زن مي گوید براي من فرقي نمي کند که جنس کيف از نوع چرم ترک باشد يا از چرم گاو!!
در اين نوع از طنزها عموماً هر وقت بازيگران ، زبان فارسي را با لهجه ترکي صحبت کنند، يعني قوميت ترکي آنها مشخص شده باشد، معمولاً کم منزلت ترين نقش نمايش را بازي مي کنند و عموماً در اين نمايشها اگر يک نفر فارسي را با لهجه ترکي صحبت کند، معمولاً با خنده و قهقهه بلند تماشا گران همراه است. ناگفته نماند در خلال برنامه هاي راديو و تلويزيون جمهوري اسلامي در روز «جهاني موزه » شبکه سراسري راديو و شبکه اول تلويزيون حدوداً 150 بار لفظ موزه را در طول بحث ها، مصاحبه ها و تحليلهاي مربوط به روز «جهاني موزه» تکرار مي کند. ولي در روز جهاني «زبان مادري»، حتي يک بار هم در طول فعاليتهايشان هيچ حرف ، برنامه و بحثي نداشتند ومی توان ادعا کرد که تاکنون از این رادیو و تلویزیون لفظ «زبان مادری» شنیده نشده است. تلویزیون جمهو ری اسلامی هم تا آنجا که توانسته؛ فرهنگ ، زبان و قومیت ترک را تحقیر و مسخره کرده است. به عنواذ مثال ، در یک فیلم اگر یک نفر ترکی حرف بزند یا زبان فارسی وا با لهجه ترکی حرف بزند ، یعنی قومیت ترکی داشته باشد، عموماً آن فرد نسبت داده شده به ترکها، کم منزلت ترین نقش آن برنامه ها را اجرا خواهد کرد.
در طول عمر رادیو و تلویزیون جمهوری اسلامی دیده نشده است که در یک نمایش یا فیلم دو نفر که یکی از آنها ترک و دیگری فارس باشد، به عبارت ساده تر قومیت آنها از روی گویش آنها مشخص باشد نقش هایی خلاف آنچه گفته شد را ایفا کنند.
فیلمهائی از نوع آپارتمان، هتل یپاده رو، خاله خانم و اخیرآً سریال روشن تر از خاموشی از این نوح فیلمها هستند. که خلاصه وار به تشریح فیلم سریال روشن تراز خاموشی می پردازیم. «این سریال در لفافه به بررسی زندگی ملا صدرا می پردازد. ولی در واقعیت امر هدف آن توهین به ترکها بوده است. دراعتراضات دانشجویان ترک به مقامات مسئول ، در مورخه 3/8/83 در نشریه نوید آذر بایجان در قالب نامه سرگشاده ؛ انتقادات وارده به این فیلم به این مضمون آمده است: هر کجا فحش و ناسزا، فرمان قتل و مزاح و حرمسرا نیاز است شاه عباس ترک می شود. ولی هر وقت بخشی از مسائل فرهفگی و فلسفی باشد، شاه عباس به زبان فارسی صحبت می کند. ضمنآ صحبت کردن شاه صفوی و اطرافیان او به نوعی است که این زبان (فارسی) را در نهایت نزاکت و سلامت صحبت می کنند و ترکی را با حالت خشونت و ناپختگی نشان میدهد. وقتی کودکان و نوجوانان ترک و حتی بزرگسالان از دهان یک شخصیت دو زبان متفاوت می شنوند که یکی فارسی ، در نهایت ادب و سلامت روانی برای استفاده مباحث فلسفی، ادبی، سیاسی و گاهی فقهی بکار می رود و دومی ترکی، در نهایت سفاهت ، خشونت و درشتی برای ناسزا گفتن و فرمان قتل دادن و حرفهای رکیک زدن بکار می رود ، چه برداشتها و قضاوتهائی در مورد این دو زبان خواهند داشت؟ البته این برنامه های رادیو و تلویزیون نتیجه سیاستهای نامتوازن و نا برابر رویکردها و برنامه های زبانی حاکمیت است.
ترک یا آذری !
یکی از مشکلات اجتماعی جوان آذربایجانی ، امروز بحران هویت است به جز جوانان مدافع حقوق فرهنگی آذربایجان هنوز هم جوان عادی و دانشگاهی آذربایجان از ترک نامیدن خود ابا دارد ! چرا که در طول دوران حکومت پهلوی ناجوانمردانه ترین ضربه ها بر شخصیت ترکان ایران وارد آمد که آثار شوم آن هنوز هم بر جامعه سنگینی می کند .
در طول حاکمیت پهلوی ها ، ترکان ایران از توهینهای آشکار تا تحقیرهای مدون و کلاسیک در رادیو و تلویزیون و کتب درسی مدارس و دانشگاهها در امان نبوده اند. امروزه هم گویی کلمه ترک کابوس وحشتناکی است که بر سینه جوانان ایرانی سنگینی می کند .
در دوران پهلوی صحنه حاصله را آنچنان بر ترکان و حتی کلمه ترک تنگ کردند که آن عده از جوانان آذربایجانی که زندگی را نه در مبارزه برای رهایی از ظلم و ستم مضاعف پهلوی بر علیه ترکان ؛ بلکه در بدست آوردن نان و آبی بی دردسر می دیدند ، تنها راه رهایی از کابوس دردناک "ترک" را در جایگزین شدن این کلمه با واژه دیگر جستجو می کردند . در حقیقت تمام صحنه ها برای اجرای تغییر هویت برای افرادی که تاب تحمل توهین ها و تحقیر را نداشتند ، حاضر شده بود . مستحیل شدن در زبان و فرهنگ غالب و حاکم را آسانترین راه فرار از اهانت ها می دانستند . در این میان کشف واژه "آذری" که از سوی کسروی اختراع شده بود ، مورد استفاده این افراد قرار گرفت . تا فراریان از هویت ترکی را نشان و درجه ای زیبا و افتخار آمیز از نوع "پارسی" ارزانی دارند .
چنین شد که جوان ترک ایرانی با دو نوع هویت تحقیر شده ترکی و افتخار آمیز از نوع پارسی روبرو شد . به ترکی سخن می گفت اما خود را آذری می نامید او آذری را فقط برای رهایی از کلمه ترک بر خود گزیده بود ...
وقتی می پرسیدند "تو ترکی یا آذری ؟ " می گفت آذری !
وقتی می پرسیدند آذری یعنی چه ؟ چیزی برای گفتن نداشت . فقط می خواست ترک نباشد .
ترکی که در طول دوران پهلوی به تحقیر آمیزترین و کم ارزش ترین عنصر جامعه تبدیل شده بود . تحقیر ترکان از زمانی که حکومت های هزار ساله ترکان با سقوط قاجار پایان یافت با حاکمیت نژاد پرستانه رضا خان در ایران آغاز شد .
منشاء بيماری هموطن ستيزی
سرزمين کثيرالملهی ايران که برای اثبات سهل و سادهی آن کافی است کتيبهی بيستون و کتيبهی ديوار جنوبی تخت جمشيد و نيز کتيبهی مقبرهی داريوش را گواه بگيرم، که در تمام آنها، داريوش هخامنشی، ۳۳ قوم ساکن اين نجد را نام میبرد که از راه ستيز و جنگ مغلوب او شدهاند. اين اسناد نخستين که همسازی و همزيستی بوميان و اقوام پيش از داريوش در نجد ايران را اثبات و کورش و داريوش را برهم زننده ی آرامش و امنيت و متوقف کننده ی پروسه ی رشد بومی و قومی و ملی در شرق ميانه معرفی می کند، با زبانی بدون ابهام میگويد که اين اقوام چندان قدرتمند و از چنان کثرت و توانايی برخوردار بودهاند که داريوش غلبهی مکرر بر آنان را در زمره ی افتخارات تاريخی خود بيان کند.
باستان پرستان ما، اينک و به وجهی باور نکردنی، آن هم بر اساس تبليغات و جعليات گروهی يهودی، که با نام ايران شناس و مورخ و باستان شناس و حفار و مرمت کار، به خدمت دانشگاههای کليسايی و کنيسهای اروپا و آمريکا و ايران درآمدهاند، به طور مطلق میپذيرند که همان حاکميت باستانی داريوشی، با مفهوم حقانيت غلبهی حاکم شمشير به دست بر مغلوبين، امروز نيز در تمام عرصههای سياسی و اقتصادی و فرهنگی ايران، بايد که برقرار بماند و بدين وسيله تاييد میکنند که نژاد پرستان ذهن متوقفی دارند و با تلاش های دراز مدت بشر، برای برقراری حقوق عمومی برابر، فارغ از ظواهر شناخته شده و آشکار زيستی، مانند رنگ و زبان و جغرافيا و فرهنگ و سنت و نژاد، موافق نيستند و از آن هم عجيبتر سرزمين ايران را در زمره ی دارايی و ميراث نخستين متجاوزی میدانند که در بیاختيار و مقيد کردن بوميان کهن اين اقليم با کمک وسيع يهوديان منطقه، موفق بوده است و بدين ترتيب آشکارا اعلام میکنند که کمترين پيوندی با هستی و هويت و ديرينهی ملی ندارند، به تسلط شمشير معتقدند و چنان که خواهم نوشت، بيگانه پرستاند.
کهنگی و بیکارگی اين انديشه، آن گاه مضاعف میشود که در سدهی اخير، کار متمايلان به مداومت غلبهی داريوشی، که عمدتا کسوت سياسی سلطنت طلبی میپوشند و ادعای برتری فارسيان را دارند، حتی به نفی حضور باستانی عمده ترين گروههای نژادی ايران انجاميده است. اين توقف مسلم انديشه ورزی و اين تسليم بیقيد و شرط به عوامگرايی، تا آنجا رشد کرده است که میتوان مدعی شد در حال حاضر باستان پرستان ما فاقد تاريخ ملی پيوستهاند و از جمله نمی توانند با دورانهای متعدد و دراز مدت مديريت مقتدرانهی ترکان، بر سرزمين ايران، از غزنويان و سلجوقيان تا صفويه و قاجار، تعيين تکليف کنند و نمیدانند که آن ادوار و حکومتها را ادامهی حيات ملی بنامند و يا دوران انقياد و اشغال و حاکميت بيگانه بيانگارند؟!!! داستان اين دست و پا بستگی باستان پرستی بیسواد ايران، به چنان مراتب مضحکی منتهی شده است که اقدام به تمسخر عمومی آنان، محمل عقلی و اثباتی غيرقابل ترديدی به خود میگيرد و خردمندان را وادار می کند که دمی از ستيز فرهنگی با اين بازگويان افسانههای دست ساخت يهوديان درباره ی هويت و هستی ايرانيان باز نمانند.
دانستههای امروز ما، درباره ی سرزمين و سرگذشت و سيرهی شرق ميانه، به طور کامل بر منابعی تازه ساز متکی است و از مسائلی می گويد، که در خطوط اصلی، تا دو سده ی پيش، در تصورات و اسناد هستی تاريخی اين منطقه منعکس نبوده است. از جملهی حيرتآورترين اين دادههای جديد، ظهور ناگهانی يک دسته اوراق مسلسل و شماره بندی شده، در تاييد و تثبيت قوم و اقليم فارس، همراه با تلقين قوام و قدمت و حتی ادعای برتری آن ها نسبت به ساير ساکنين بومی ايران است! اين ظهور سازمان داده شده، در حالی هياهو وار بر ذهنيت ملی ما سرازير شد، که پيش از آن، سکوت کشداری را دربارهی حضور قوم و قدرت فارس، بر اسناد تاريخی ايران مسلط می بينيم، و چنان که اين بررسی نشان خواهد داد، دورتر از دوران جديد، در حيات اين سرزمين، کسی را نمیشناسيم که به نام و کام فارسيان شمشير و يا قلم زده باشد.
از ۱۵۰ سال پيش، چنان که گويی سراب بهشتی را بر شوره زاری برآورند، نهضت بازشناسی فارس و فارسيان به راه میافتد و يکی پس از ديگری، قلمدارانی از راه میرسند که از هر سنگ و کلوخ فارس تا دورترين دره، و از هر آوازمند تاريخی آن، تا اعماق ناپيدای پيشداديان باخبرند و به راستی جاده ای را میکوبند که عبور پرمدعا و ويرانگرانهی رضا شاه، که پراکندگی ملی را، با تبليغ خونين پارس پرستی پايه گذارد، در چند دهه بعد، با تبختر تمام، ميسر شود. آن ها و ناگهان، از قوم و قبيله و اقليمی خبردادند که گويی هستی عمومی ايرانيان را بنيان گذارده اند و يکی پس از ديگری، و با رونويس از يکديگر، در فاصله های کوتاه، متن هايی مشابه تدارک شد، که بخش تاريخی آن، به راستی جز پندار بافی افسانهگون نيست که آشنايی با فهرست اين فرآوردهها، چه بسا خردمندان را مايهی تاملی شود.
۱. تاريخ مملکت فارس، کار ميرزا آقا کمره ای، که از ظهور آن فقط ۱۵۰ سال میگذرد و خواهيم خواند که میتوان این کتاب را نخستین متن درباره ی فارس و فارسيان شناخت.
۲.آثار جعفری يا «نزهت الاخبار»، کار جعفر خورموجی، که قريب ۱۴۰ سال پيش پيدا شد و محتوای آن در خطوط اصلی و عمده با کتاب پيش تفاوت اساسی ندارد.
۳. تاريخ مسعودی يا عبرت الناظرين، کار ميرزا حسن فسايی در ۱۲۰ سال پيش و باز هم با مضامينی نزديک به دو تاليف پيش.
۴. آثار عجم، کار فرصتالدوله شيرازی، در قريب ۱۱۰ سال پيش و مشحون از همان حکایات شاخ دار سه نفر قبل.
بخش عمدهی اين آثار سرسپرده به فارس، در هندوستان و با سرشتی خلقالساعه و بی نياز از ارائهی سند و نمونه و منظر تاريخی تدارک شده و سرنوشت تدوين آنها مرموز است و همين بیپيوند و بی پشتوانگی اين آثار، سرانجام سازمان دهندگان اصلی را واداشت تا پدر بزرگی برای اين نوادگان قد و نيم قد در مکتوبات قديمی دست و پا کنند و قريب قرنی پيش، بار ديگر شاهد طلوع ناگهانی کتابی درباره ی فارس شديم که به طور معمول در پستوی کتابخانهی موزهی بريتانيا درانتظار نوبت ظهور خاک میخورند و دو انگليسی مکار بانامهای لسترنج و نيکلسون در صحنه ظاهر می شوند تا از کلاه گشاد تولید اسناد مجعول برای تاريخ و فرهنگ ايرانيان، خرگوشی به بزرگی کتاب «فارسنامه» اثر مولف مجهول الهويه ای با نام عاريتی ابن بلخی، ظاهرا از تاليفات سالهای آخر سده ی پنجم هجری، بيرون کشند!
«در هيچ يک از منابع معتبر، نامی از مولف فارسنامه به ميان نيامده است… و نام مولف اين فارسنامه هنوز شناخته نيست، اما در ديباچهی خود مینويسد که جد او از مردم بلخ بود و ابن بلخی لقب مناسبی است برای ناميدن مولف، تا زمانی که هويت او بهتر ثابت شود». (ابن بلخی، فارس نامه، تصحيح منصور رستگار فسايی، چاپ بنياد فارس شناسی، صفحات ۱ و ۱۹)
بار ديگر با مولف مشکوک الاسم و احوالی رو به روييم، که کتاباش، درست مانند الفهرست ابن نديم، ظاهرا از ياد زمانه ساقط بوده و تا اين اواخر به ديد نيامده است و اين يکی هم، مانند همان ابن نديم و بسياری از «ابن و ابو يک چيزي» هايی که فقط هزار تای آن ها را ابن نديم در الفهرست قلابیاش، از «ابن دنيا» تا «ابو زير»، معرفی میکند، مشغول تدوين و تاليف کتاب، بافتن فلسفه، يافتن ستارگان، سرودن شعر و افسانه و نقل تواريخ بیسر و ته در قرون اول و دوم و سوم هجری بوده اند، تا مثلا در فارس نامه بخوانيم: «فارس طرفی بزرگ است و همواره دارالملک و سريرگاه ملوک فرس بوده است»! و اگر از سقوط داریوش تا زمان رضا شاه، کسی ادعای دارالملکی فارس نکرده و هرگز سريرگاه هيچ ملکی نبوده، برای سازندگان کتاب فارس نامه محل عنايت و رعايتی نيست، زيرا ديگر به تجربه باور کردهاند که نزد روشنفکران و به مذاق ايشان، افسانه های دروغين اعتبار ساز، بسی شيرينتر از يقين و حقيقت زقوم است. از ديدگاه آنها، اساس اين تاليفات، انتقال قضايايی به ذهن خالی ماندهی ايرانيان و با هدف واداشتن ما به پارس کردن به ديگران بوده است، نه ارائهی سندی تا جايگاه واقعی خويش را در ميان همسايگان و همراهان و همسرنوشتان تاريخیمان بازيابيم.
«بنا برآنچه از مطالب کتاب و نحوه ی بيان ابنبلخی برمیآيد، او همچنان که پارسيان را بسيار عزيز میدارد، اقوام و قبايل و ملتهايی را نيز نمی پسندد و از آنان به نکوهش ياد میکند. به عنوان مثال عرب ها را دوست نمیدارد: «عرب را کی محل ايشان محل سگان باشد، صورت نبندد کی به پيکار ايشان روم». (همان، ص۱۳)
اين همان حکايت حال روشنفکری سده ی اخير ايران است، که بازگفتم. گشودن چنگ و نشان دادن دندان به همسايگان! پس چرا کتاب خفيف ابن بلخی، که نام و شخصاش عاريتی و نامسلم است، با چنين مطالبی، مطلوب آنان نباشد و مبلَغ آن نشوند؟ باری نوشتهاند که از اين کتاب تنها دو نسخه يافتهاند و مطابق معمول يکی از آن ها را در زيرزمين و شامورتی خانه ی موزهی بريتانيا:
«تنها دو نسخه ی خطی اثر ظاهرا در اروپا وجود دارد. يکی نسخهی بسيار کهن موزه ی بريتانيا، که ظاهرا بی تاريخ است». (همان، ص۳۸)
پس دو نسخهی خطی ازکتابی يافته اند که گرچه نسخهی موزهی بريتانيا را «بسيار کهن» میگويند، اما در عين حال معترفاند که فاقد تاريخ نگارش است!!! و برای درک ارزش و اهميت آن نسخه ی ديگر، که نوشتهاند در پاريس است، بهترين راه رجوع به قضاوت مقدمه نويس همان فارس نامه است.
«نسخهی پاريس به راستی چندان به درد نمیخورد، جز اين که نشان دهد چهگونه يک ايرانی امروزی نسخه قديمتر را خوانده است».(همان، همان صفحه)
اين توضيح نامفهوم نسخهی دوم کتابی است که قديمترين مدرک هويت قومی و ملی ايرانيان قرارداده اند و ذره ای ترديد ندارم و شک نمیآورم که چنين نسخه هايی، از چنان کتابهایی، جايی نهفته نيست، الا که هم به نگاه نخست، جعل و جديد بودن آن بر اهل فن و نظر آشکار شود و اگر ارزنی ترديد در اين بيان من داريد، به درد دل مصحح کتاب گوش دهيد که ناکامیاش در يافتن اصل اين نسخ به وصف خودشان «بیتاريخ و به درد نخور» را چنين بيان میکند:
«اما کوشش های زير سبب شده است تا به گمان اين جانب از همه چاپهای قبل متمايز باشد، هرچند ادعا نمی کنم که توانسته باشم حق مطلب را آن چنان که بايد و شايد ادا کنم. مخصوصا که کوشش هایام برای دست رسی به دو نسخهی مورد مراجعهی لسترنج - نيکلسن تا هنگام چاپ کتاب بی ثمر ماند». (همان، ص ۶)
نخست بپرسيم که رستگار فسايی چهگونه فارسنامهاش را بدون رجوع به نسخهی اصل تصحيح کرده است و از چه راه به صحت و امانت آن گواهی میدهد؟ و اگر لسترنج يا نيکلسون به فرمان اين همه مرکز فرهنگی کنيسه ای اروپا، که از آن ها نان و نام میگيرند، برخی به آن دستنويسها کم و افزوده و يا حتی بدون هيچ اصلی، از خود قصه ساخته باشند، ما از کجا به بنيان درست اين دادهها ورود می کنيم و چه حجتی بر دانايی های ما در اين باره وجود دارد؟ و آيا درست از همين مسير نيست که در اين اواخر صاحب مشتی شاه کارهای دست ساز نوپديد چون تواريخ هرودت و الفهرست ابن نديم و فارسنامهی ابن بلخی و نقل از مورخين يونانی و رومی و ارمنی و مستندات و مواريث مکتوب و کهن ديگر شده ايم که اصل و اريژينال تمامی آنها تنها به چشم امثال لسترنج و نيکلسن گذشته است، تا در زمره ی آن ها از جمله آگاهمان کنند که:
«يعنی در عجم شرف ايشان (پارسيان) همچنان است کی شرف قريش در ميان عرب و علی بن الحسين را - کرم الله وجهه - کی معروف است به زين العابدين، ابن الخيرتين گويند يعنی پيرو دو گزيده، به حکم آنک پدرش حسين بن علی رضوان الله عليهما بود و مادرش شهربانويه، بنت يزد جردالفارسی و فخر حسينيان بر حسنيان از اين است، کی جده ی ايشان شهربانو بوده است و کريمالطرفيناند و قاعده ی ملک پارسيان بر عدل بوده است و سيرت ايشان داد و دهش بوده و هرکی از ايشان فرزند را ولی عهد کردی، او را وصيت برين جبلت کرد: لا ملک الا بالعسکر و لا عسکر الا بالمال و لا مال الا بالعماره و لا اماره الا بالعدل و اين را از زبان پهلوی به زبان تازی نقل کرده اند. يعنی پادشاهی نتوان کرد الا به لشکر و لشکر نتوان داشت الا به مال و مال نخيزد الا از عمارت و عمارت نباشد الا به عدل و پيغمبر را - عليه السلام - پرسيدند کی: چرا همه قرون، چون عاد و ثمود و مانند ايشان زود هلاک شدند و ملک پارسيان به درازا کشيد با آنک آتش پرست بودند؟ پيغمبر ـ صلی الله عليه و سلم - گفت: لانهم عمروا فیالبلاد و عدلوا فی العباد. يعنی از بهر آنک آبادانی در جهان و داد گستردند ميان بندگان خدای ـ عز و جل - و در قرآن دو جای ذکر پارسيان است کی ايشان را به قوت و مردانگی ستوده است، يک جا عز من قائل: بعثنا عليکم عبادا لنا اولی باس شديد. يعنی فرستاديم بر شما بندگانی از آن ما، کی خداوند نيرو و بطش سخت بودند». (همان، ص۵۲)
در همين چند سطر مداقه کنيم که چه سان دغلانه اختلاف افکنی میکند: پارسيان در ميان عجم، که غرض مردم ايران است، امتياز و شرف قريش را میبرند، در ميان عرب! چنان که حسين ابن علی فخر زن پارسی اش را بر حسن ابن علی میفروشد و پيامبر اکرم پارسيان و زمام دارانشان را میستايد و خداوند در قرآن به احسنت گويی پارسيان مشغول است، گرچه آيه از سورهی اسراء باشد، به شمارهی پنج و آشکارا خطاب به يهوديان!!! و چيزی نمی گذرد که حتی قرآن نيز به لغت پارسيان میشود:
«و در قرآن يک لفظ پارسی است و اين از غرايب است و مسئلههای مشکل، کی امتحان کنند فضلا را بدان». (همان، ص۵۶)
آن کلمهی پارسی که ابن بلخی دروغين در قرآن يافته، «سجّيل» در سورهی «الم تر کيف» است و شايد نشان پارسی بودن اش را تشديد بر جيم آن بداند، که مخصوص عرب است! اما مصحح کتاب، که خود يک پارسی اصيل است، بدون هيچ ضرورت و پيوندی با تصحيح نسخه، هراسان و شتابان، به ابن بلخی و از قول سيوطی در ذيل صفحه تذکر میدهد که لغات پارسی قرآن بسی فزونتر و فراوانتر است!
«۳۲ واژهی فارسی در قرآن مجيد به کار رفته است که عبارتاند از: استبرق، سجّيل، کوّرت، مقاليد، اباريق، بيع، تنوّر، جهنّم، دينار، سرادق، روم، ن، مرجان، رس، زنجبيل، سجّين، سقر، سلسبيل، ورده، سندس، قرطاس، اقفال، کافور، کنز، مجوس، ياقوت، مسک، هود، يهود، ورک، صلوات». (همان، ص ۵۶)
بی اين که به ادعای مضحک فارسی خواندن حرف «ن» و لغت «کورت» و ديگر کلمات در مدعای بالا ورود کنم، که غالبا مشددند، گفته باشم که واژه ی ورک در قرآن عظيم نيست و همين نکته بربیپايگی پندارها، غرضورزی و بی سوادی دست اندرکاران معرفی «فارسنامه» گواه است. و بالاخره اجازه دهيد از ميان دلايل بسيار ديگر، دو دليل سادهی قلب و جعل «فارس نامه»ی ابن بلخی را برای خردمندان اين سرزمين بشمارم و برگی بر افتضاح کرسیهای ايران و اسلام شناسی داخل و خارج بيافزايم، تا زمان رسيدگی به اعمال ضد فرهنگی و خائنانه ی آنان، که رسوايی نهايی و جهانی است، فرا رسد:
«سبب تاليف اين کتاب به فرخندگی: چون مقتضای رای اعلی سلطان شاهنشاهی - لازال من العلو بمزيد - چنان بود که پارس کی طرفی بزرگ است از ممالک محروسه - حماهاالله - و همواره دارالملک و سريرگاه ملوک فرس بوده است». (همان، ص ۴۷)
بر پيشانی اين کتاب بی بها و در اولين سطور متن فارسنامه، دو داغ دروغ بزرگ و بدنما ديده میشود، که برای بطلان کامل اين سند ساختگی کفايت میکند. نخست اين که در تمام کتاب فارسنامه، از آن که خواستهاند آن را به مشخصات نثر قرن پنجم درآورند، هرگز موصول «که» نيامده و نه فقط همه جا جای گزين آن را به صورت «کي» می بينيم، بل حتی صورت «که» در ترکيباتی چون «آنکه» نيز به صورت «آنک» ثبت است. اما جاعل، که در سطور نخست، هنوز قلماش به دروغ عادت نکرده، هم در سطر مقدم، موصول «که» را می آورد که نشان از آشنايی او با نثر قرون بعد می دهد و دوم اين که اصطلاح سياسی «ممالک محروسه» ساخت منشيان دوره ی قاجار است و هرگز در هيچ متنی جز منشآت دوران قاجار به کار نرفته است و نشانی از آن در ادبيات قرن پنج و شش نيافته ايم:
«ممالک محروسه: عنوان و لقب گونهای است مملکت ايران را، که در عهد قاجار متداول بوده است». (دهخدا، ذيل واژهی محروسه)
همين قيد را دهخدا ذيل واژهی «ممالک» نيز آورده است. و چنين است که، به شرط عمر، اخراج فارس نامهی ابنبلخی، اين کتاب مشحون از بیشرمیهای مکرر، در ارائهی عشوه و اباطيل فارس پرستی را، از اسناد ايران شناسی، نيت کردهام. مختصر اين که اگر در مدخل متنی، و در سه سطر نخست آن، دو گاف و غلط بیآبرو ساز يافت میشود، پس چنين تاليفی تنها به کار آن زده می شود که معلوم کنيم اين کتاب سازان شلخته و ناشیکار، به طمع صيد ماهی اختلاف افکنی، چه طعمههای متعفنی را، در شمايل کتاب، به قلاب فرهنگ ما بستهاند و در دريای تاريخ ايران رها کردهاند و چه سان بنيان فارس شناسی و فارس پرستی و فارس ستايی آبکی را، به قصد تذليل و تخريب اتحاد ملی ما بنا نهاده اند.
بدين ترتيب معلوم شد که تزريق نام فارس، به عنوان قوم و سرزمين پيشتاز و ممتاز، به تاريخ و جغرافيای ايران نيز، همانند تلقين نژاد آريايی، بهسان بدل کردن گبريگری به زردشتیبازی پاک انديش و صاحب کتاب، همانند اختراع سلسلهی ناشناس اشکانی و شبيه اسناد تراشی و کتيبه کنی برای امپراتوری بینشانه ی ساسانی، همه و همه، اجزای يک پازل بد نقشاند که در دو قرن اخير، برای مشغول کردن ذهن روشنفکری و نوآموزان و آلودن اسناد آموزشی اين سرزمين به دروغ و نيز ايجاد تفرقه و دشمنی ميان مردم ممتاز شرق ميانه، به دست مورخين و شارحين و شرق شناسان و باستان پژوهان يهودی ساخته شده و در حال حاضر صفحه به صفحه، سطر به سطر و کلام به کلام آن چه را که در زمينههای فرهنگی و سياسی دربارهی پيشينه ی پيش از اسلام ايران و همسايگان مان میدانيم، جز مهملات متکی بر اسناد و افسانه های خوابآور و ناباب نيست چنان که اینک باخبریم شناسنامهی اصلی و کهنهی فارس شناسی، يعنی کتاب «فارسنامه»ی ابن بلخی، که برای نگارش آن نهصد سال قدمت قائلاند، جز اوراقی تازه نوشت و پريشان مضمون نيست.
حالا اين قوم فارس، که از زمان قدرت يابیاش، به زمان رضا شاه ، جز موجب پراکندگی ملی نبوده و عالیترين شخصيت های سياسی صاحب منصب آن، جز به خدمت مطامع بيگانگان و پراکندن انديشهی جدا سری قومی و ملی کمر نبستهاند و شخصيتهای فرهنگی دولتی برخاسته از ميان آنان، جز به تاييد اوراق جعلی فراهم شده در دانشگاههای کليسايی اروپا و آمريکا در موضوع تاريخ و ادب و باستان شناسی و هويت سازی مشغول نبودهاند و تقريبا از ميان آنان سيمايی را نمی شناسيم که در سده ی اخير، عرض اندام چاره سازی در مقابله با تلقينات جدا ساز يا در جهت قوام سياست ملی کرده باشد، هنوز هم مدعی است که ديگر اقوام و بوميان کهن ساکن اين سرزمين، از کرد و بلوچ و گيلک و لر و ترک و خوزی و مازندرانی، گرچه تمام آن ها اسناد اثبات حضوری ديرينه، لااقل به قدمت پنج هزاره در اين سرزمين دارند، اما به جرم نداشتن هويت قلابی و دروغين آريايی- که درست به سبب نادرستیاش، ظاهرا فقط برازندهی فارسهای بدون پيشينهی تاريخی شمرده می شود- به نوعی مديون و مغلوب فارسيان اند و ضروری است در مقابل آنان گوش به فرمانی کنند و دست به سينه بايستند!!!
اينک اين متفرعنان فارس مسلک، که از هيچ طريق، حتی قادر به اثبات هموطنی خويش نيستند و در بارگاه و پيشگاه هر قضاوتی، که برای اسناد درست ارزش قائل شود و به بررسی عالمانه بها دهد، ناکام می مانند و شکست می خورند و به عنوان يک قوم و حتی حوزهی جغرافيايی، تمامی اوراق و اسنادشان، همانند همان فارسنامه، قابل ابطال است، عجيب است که ديگر اقوام و بوميان بزرگ ايرانی را در مقابل خويش حداکثر صاحب «خرده فرهنگ» می گويند، قدمت قدرتمندانه و بسيار قديم و قويمتر آنان را منکر میشوند، که يکی از اين دست تفکرات بيمارگونه ی آنان دربارهی ساکنان قديم ايران، از جمله متوجه ترکان است!!!
اوج اين بازيچه شمردن حيات و هستی ملی، آن جا بروز می کند که اين قوم غريبه، که تا ۱۵۰ سال پيش، کم ترين نشانهی تاريخی در اثبات خويش، به عنوان يک قوم قدرتمند صاحب حشمت تاريخی ندارد و در اسناد ملی ايران پيش از رضا شاه، برگ سالم غيرجاعلانهای در ارائهی حضور سادهی آنان هم در تاريخ پيدا نمیشود و هرگز کسی به نام فارسيان، در بيست و سه قرن اخير، حکومت نکرده و حکمتی نداشته، عمده ادعاهای خود را بر مبنای دفتر شعری میگيرد به نام «شاه نامه» و در هر بن بستی، تکرار و باز خوانی حماسی ابياتی از اين دفتر شعر را، به جای شناس نامه ی حضور ديرينهی خود در ايران، ارائه میدهد و از آن که در تمام موارد، جز به هياهوی تبليغاتی ملتمس و متمسک نبوده و جز به بوق و کرنای رسانهای چنگ نزده و پشتيبانی جز به اصطلاح همين روشنفکری دود آلود نداشته، که ما را به تصورات قاليچه پرنده ای و موشک پرانی دو هزاره پيش پارسيان دعوت می کنند، حتی آماده نبوده است که در ابيات و اشعار همين شاهنامهاش دقتی کند تا بل که از توهمات خود بکاهد، از خدمت دانشگاههای دروغباف اروپا بيرون خزد و برای همبستگی سالم ملی دستی بیرون آورد. زيرا اگر بنا را بر همين افسانه های خوابآور شاه نامه نيز بگذارد، خلقت سياسی و فرهنگی جهان به زمان و بيان فردوسی را هم، سه بخش خواهد ديد که ظاهرا فريدون، در تقسيم دنيای آن روزگار، ميان سه فرزندش، سلم و تور و ايرج، بدون اظهار امتيازی ميان آنان، مرتکب شده است:
نخستين به سلم اندرون بنگريد، همه روم و خاور مر او را گزيد
بفرمود تا لشکری برکشيد، گرازان سوی خاور اندر کشيد
دگر تور را داد توران زمين، ورا کرد سالار ترکان و چين
يکی لشکری نامزد کرد شاه، کشيد آنگهی تور لشکر به راه
بيامد به تخت مهی برنشست، کمر بر ميان بست و بگشاد دست
بزرگان بر او گوهر افشاندند، جهان پاک توران شه اش خواندند
پس آنگه نيابت به ايرج رسيد، مر او را پدر شهر ايران گزيد
هم ايران و هم دشت نيزهوران، همان تخت شاهی و تاج سران
سران را که بد هوش و فرهنگ و رای، مر اورا چه خواندند ايران خدای
بدين ترتيب و ظاهرا همان گونه که سرزمين توران نام خود را از تور يکی از فرزندان فريدون میگيرد ايران را هم میتوان نامی مايهگرفته از ايرج يکی ديگر از فرزندان فريدون انگاشت، که برای نخستين بار در همين شاهنامه ارائه شده است. وانگهی بنا بر همين اشعار بیبها هم، چند معنای مخالف با ادعاهای کنونی پارس پرستان بيرون میزند، نخست اين که شأن و منزلت تاريخی ترکان کم ترين تفاوتی با روميان و چينيان و ايرانيان پيدا نمیکند، دوم اين که خلاف روم و توران و چين، اين اشعار، چنان که متن تمامی شاهنامه، سرانجام معين نمیکند که «شهر ايران» کجای جهان است و بالاخره در اين نخستين ابيات مقسم هستی قومی و جغرافيايی جهان، خلاف ترکان، نامی از پارسيان برده نمیشود و از همه عجيبتر اين که در تمام شاهنامه، تا پايان دوران کيخسرو، که بنيان ريزی تاريخی و جغرافيايی اقوام در شاهنامه محسوب میشود، در مقابل سيصد بار که نام و ياد ترکان در ابيات فردوسی به اثبات قدرت و عظمت می آيد، فقط در پانزده محل نام پارس و پارسيان آمده است، که در همه جا، درست مانند همين نام ايران، اشاره به اقليمی نامشخص و فاقد امتيازهای تاريخی و جغرافيايی دارد.
نبشتن يکی نه که نزديک سی، چه رومی، چه تازی و چه پارسی
به سيمين تنان آوريدند سی، از اسبان تازی و از پارسی
شما را سوی پارس بايد شدن، شبستان بياوردن و آمدن (؟!!!)
سوی پارس فرمود تا برکشيد، به راه بيابان سر اندر کشيد
سوی پارس لشکر برون راند زو، کهن بود و لکن جهان کرد نو
وز آن جا سوی پارس اندر کشيد، که در پارس بد گنجها را کليد
سوی پارس آنگاه بنهاد روی، چو چنگ زمانه رسيدی بدو
سپرد آنگهی تاج شاهی بدوی، وز انجا سوی پارس بنهاد روی
بيامد سوی پارس کاووس کی، جهانی به شادی برافکند پی
همه پهلی پارس، کوج و بلوچ، زگيلان جنگی و دشت سروج
سوی پارس شد توس و گودرز و گيو، ابا لشکری نام بردار نيو
از آن جا سوی پارس بنهاد روی، به نزديک کاووس فرخنده پی
که بر کشور پارس بودند شاه، ابا نامداران زرين کلاه
هيونان فرستاد چندی به ری، سوی پارس نزديک کاووس کی
بزرگان سوی پارس کردند روی، برآسوده از رزم و از گفت وگوی
اين تمامی ذکر پارس و پارسيان تاپايان دفتر چهارم شاهنامه است، که بيشتر به يک تبعيدگاه میماند، تا مرکز قدرت و حکومت! و چنان که می خوانيد ياد پارس به عنوان سرزمينی نامعين، تا پايان دوران کيخسرو، جز همين چند بيت مبهم و غالبا تکراری نيست. ظاهرا تمام اين اشعار به صورت های مختلف، میگويد که از طهمورث و منوچهر و نوذر و لهراسب و کيقباد و کيکاووس و کيخسرو، بدون اين که بدانيم کرسی و بارگاه خودشان در چه اقليمی مستقر بوده، کسانی را برای گذران دوران بازنشستگی و يا به طلب چيزی، مثلا اسب، به فارس فرستادهاند! و چنان که خوانديم فردوسی هم آنان را به عنوان قوم برگزيده و صاحب تاريخ و سازمان ده شناسايی نکرده است.
غريب اين که در همين دوران، يعنی از کيومرث تا کيخسرو، که دو سوم شاه نامه را شامل میشود و گرچه دست و پا شکسته و مملو از نادرستی های بسيار، به خصوص در ترسيم تعلقات جغرافيايی، اما به هرحال توضيح تبادلات و تناقضات، بين اقاليم و اقوام منطقهی ماست، که ضمن آن، در برابر آن ۱۵ بيت بیفروغ دربارهی فارس و فارسيان که خوانديد و صرف نظر از ۴۰۰ بيت که در آن ترکان به نام توران و تورانيان ناميده شدهاند، فردوسی سيصد بار نام قوم و مردم و سرزمين ترکان را به لحن و زبانی میآورد، که غريب نيست بگويم شايد او خود ترک بوده است. بشنويد:
به کشتی گذر کرد ترک سترگ، خراميد نزد پرستنده ترک
سپاهی برآمد ز ترکان و چين، همان گرز داران خاور زمين
چنين گفت کای کار ديده پدر، ز ترکان به مردی برآورده سر
يکی نامور ترک را کرد ياد، سپهبد کروخان ويسه نژاد
ز گرد اندر آمد درفش سپاه، سپهدار ترکان به پيش سپاه
خزروان ابا تيغ زن سیهزار، ز ترکان، بزرگان خنجرگذار
که دو پهلوان آمد ايدر به جنگ، ز ترکان سپاهی چو پشت پلنگ
که آن ترک در جنگ نر اژدهاست، دم آهنج و در کينه ابر بلاست
ز ترکان و از دشت نيزه وران، ز هر سو بيامد سپاهی گران
ز ترکان به گرد اندرش صد دلير، جوان و سرافراز چون نره شير
از اين پر هنر ترک نوخاسته، به خفتان بر و بازو آراسته
فرود آمد از درگه دژ فرود، دليران ترکان هر آن کس که بود
ز ترکان بيامد دليری جوان، پلاشان بيدار دل پهلوان
که آمد ز ترکان سپاهی پديد، به ابر سيه گردشان بررسيد
بيارم سواران ترکان کنون، همه شهر ايران کنم جوی خون
حالا اين پانزده نمونه را، که از ابتدای آن سيصد بيت مذکور در موضوع ترکان، در چهار کتاب نخست شاه نامه اختيار کردهام، با آن پانزده بيت دربارهی فارس، که تمام ياد شاهنامه از آنان در همان چهار کتاب بود، بسنجيد، تا چند نکتهی مسلم قابل استخراج شود: اول اين که شاه نامه از فارس فقط به عنوان يک حاکم نشين و سرزمين نام میبرد و نه يک قوم و قدرت محلی و ديگر اين که فردوسی، در تمام شاه نامه، کسی را از فارس به هيچ نبردی نمی کشاند و نمیخواند و شخصيت صاحب عنوانی از ميان آنان، چه نظامی و چه فرهنگی، معرفی نمی کند و بالاخره در قريب هزار بيتی که در سراسر شاهنامه از توران و تورانيان و ترکان و ترک و سرزمين و قوم آنها سخن دارد، جز چند مورد، که از زبان دشمنان در حال جنگ، ابياتی در خفيف شمردن ترکان بيان میشود، در تمام موارد ديگر، ترکان به شجاعت و جنگ آوری و درايت ستوده شدهاند، که در آن ۹۵ بيتی که در سراسر شاه نامه اشاره به فارس میآورد، چنين تمجيدهايی ديده نمی شود و چنين است که می توانم تکرار کنم فردوسی شاه نامه بيش تر سخنگوی ترکان است، تا فارسيان.
بدين ترتيب به تجزيه طلبان فارس سفارش میکنم که فريب تبليغات شعوبيهی جديد و پادوهای نوپديد آنان را نخورند، لااقل آن اوراق و اشعاری را که مستند میانگارند، بدان مینازند و به ريش خويش میبندند، درست بخوانند، حساب خود را از بوميان و اقوام کهن ايران جدا نکنند، از ادعاهای قدمت و سروری و بنيان گذاری هويت ملی، که تماما نشات گرفته از تبليغات و تلقينات مورخين يهود در دو قرن اخير و به قصد ايجاد تفرقهی ملی و منطقهای است، دست بردارند، به گفت و گوی عالمانه ی ملی در موضوع تاملی در بنيان هستی و هويت ايرانيان تسليم شوند، خود را به صورت دلقکان چکمه به پا و قلم به دست رضا شاهی نيارايند و فرصت پيش آمده برای بازسازی تفاهم ملی تخريب شده به زمان آن قلدر احمق و بیسواد را از دست ندهند.
بايد از ياد نبريم که اين سرزمين تا زمان حکومت ترکان قاجار هم، نه يک مملکت منحصر به يک قوم، که «ممالک محروسهی ايران»، چيزی شبيه «ايالات متحدهی آمريکا» يا «اتحاد جماهير شوروي» خوانده میشده که از پذيرش و رعايت حقوق برابر قومی و منطقهای تا آنجا حکايت میکند، که هر يک از آنها را مملکتی میخوانده اند. پس آيا اين فارسيان و باستانگرايان تسلط طلب، با ادعاهايی که از پس نکبت حضور و ظهور شرق شناسان و ايران شناسان جاعل و بیسواد و دروغگو و مزدور کنيسه و کليسا پيش میکشند، خود را مرتجعتر و عقب ماندهتر از سلاطين و سياستمداران دوران قاجار معرفی نمی کنند و آيا ستيز مداوم با انديشه و عمل باستان و فارس پرستان، عالی ترين نمودار ترقی خواهی نيست و آيا نبايد عليه بيماری هموطن ستيزی کنونی، که آسيب و انگل آن را رضا شاه نادان، به فرمان بنيادهای يهودی و به قصد ايجاد تفرقه ملی و منطقهای، در ذهن روشنفکری حقير و عمدتا مزد بگير ايران کاشت، با تمام توان بکوشيم؟!!
کودکان ترک دوبله شده به فارسی
--------------------------------
پرده اول- سوار اتوبوس از ارومیه به خوی می آمدم، در ردیف پشت سر من خانواده ای با دو پسرشان یکی تقریباً 12 ساله و دیگری ده ساله نشسته و با هم فارسی صحبت می کردند، موردی پیش آمد پدر خانواده با یکی از مسافرین ترکی صحبت کرد، دانستم که اینها ترک هستند، من که به موضوع حساسیت دارم، در فرصتی مناسب به طرف ایشان برگشته و مؤدبانه گفتم: عذر می خواهم، شما با بچه هایتان فارسی صحبت می کنید، فکر نمی کنید که چقدر به زبان مادریمان لطمه وارد می آید و باعث نابودی تدریجی آن می شود!؟
جواب داد: چون این بچه ها در ارومیه به دنیا آمده اند، فارسی صحبت کرده ایم، غم سنگینی دلم را فشرد، گفتم : مگر ارومیه شهر فارسی زبان است؟ گفت: نه، می خواستیم وقتی بچه ها مدرسه می روند، قبلاً زبان فارسی را یاد گرفته باشند.
گفتم: ولی با این عمل انس و الفت و علاقه ی طبیعی کودکانتان را با زبان مادری را قطع کرده اید و آنها را بیگانه با ملت شان بار می آورید، در ثانی در مملکت مان اینهمه دکتر، مهندس، استاد دانشگاه،... و نخبگان ترک زبان وجود دارند، آیا در کودکی با آنها فارسی صحبت کرده اند؟
پرده دوم- توی صف سنگک ایستاده بودم، جلوتر از من مردی با پسرهفت- هشت ساله اش بودند .
مرد با دیگران ترکی صحبت می کرد و با بچه اش به زبان فارسی، پرسیدم: این بچه شماست؟ گفت: بلی. گفتم: شما حتماً ساکن تهران هستید و به خوی مهمان امده اید. گفت: نه ما، در خوی هستیم. گفتم: پس چرا با این بچه فارسی صحبت می کنید؟
انگار قبلاً هم با این سؤال مواجه شده و طرف را منکوب کرده بود. با لحن فاتحانه ای گفت: تازه می خواهیم انگلیسی هم یادش بدهیم. الان فیلمهای کارتونی را بهتر از من و تو می فهمد. گفتم: کار خوبی می کنید فرانسوی هم یادش بدهید. ولی اول باید زبان مادری اش را یاد بگیرد. گفت: ترکی را بالاخره یاد خواهد گرفت. گفتم: تا اینها ترکی حرف زدن را یاد بگیرند، پدر زبان مادریمان را در آورده اند. اینها هر می روند با پدر مادرشان فارسی را به آنجا می برند. علاوه از تخریب، ترکی را در سایه قرار داده و به مردم عادت فارسی حرف زدن را تلقین می کنند. به اصطلاح فارسی را جا می اندازند که بسیار خطرناک است. در ثانی اگر همه آذربایجانی ها مثل تو فکر کنند و با بچه هایشان فارسی صحبت کنند، تصدیق می کنید که این بچه ها فرصت یادگیری زبان مادریشان را نخواهند داشت و در عرض پنج- شش سال زبان مادریمان ریشه اش قطع می شود. الان در ارومیه اقلیتی بوجود آمده که فارسی صحبت می کنند و از زنجان که چی بگم...!
طرف نرم شده بود. ادامه دادم: بعضی از بچه هایی که والدین شان با آنها فارسی صحبت کرده اند، هویت شان را گم می کنند، دیگر به زبان مادری شان بر نمی گردند و فارسی زبان باقی می مانند. حرفم را تصدیق کرد و گفت آری باید زبان مادریمان را حفظ کنیم.
پرده سوم- در ایستگاه ماشین خط نشسته بودم، پدر و مادری همراه دختر بچه ی سه – چهار ساله شان انتظار ماشین خط را داشتند. با بچه فارسی صحبت می کردند. من از دختر بچه به ترکی پرسیدم: اهل کجا هستی؟ معلوم بود حرف مرا نفهمیده. نگاهی به من و نگاهی به پدر مادرش کرده سرش را پایین انداخت. پرسیدم: تورکی نه بلد؟ به زبان بین الملی، با حرکت سرش فهماند که نه. پدرش در حالی که می خندید به ترکی گفت: این فارس است گفتم: مگر شما شما ترک نیستید؟ گفت: چرا، ولی با این بچه فارسی صحبت می کنیم. گفتم این بدبختی بزرگ ماست که بدست خودمان زبان مادریمان را نابود می کنیم. چرا ما باید بچه ها یمان را بیگانه به زبان مادری و بیگانه به ملت شان بار بیاوریم.
مادر بچه داخل صحبت شد و گفت: مشکلات زندگی آنقدر زیاد است و آنقدر ذهن ما را مشغول کرده که اصلاً فکر این چیزهایی که تو می گویی نیستیم. گفتم: ولی شما مشکل آفرینی می کنید به ملت مان. گفت: ما بچه مان هستیم، می خواهیم برنامه های تلویزیونی را بفهمد. جواب دادم: می دانید چه چیزهایی از بچه تان گرفته اید؟ خودتان دیدید که قادر نیست با من حرف زده و ارتباط بر قرار کند. حتماً با دیگر بچه های هم سن و سالش هم قادر به ایجاد رابطه نیست. تاثیر عمیق و همه جانبه ای که یک ساعت ارتباط و بازی بچه با همسالانش در رشد ذهنی و سلامت روانی او بجا می گذارد، بیشتر و سازنده تر از همه ی برنامه های تلویزیونی در این بچه است.
پدر بچه گفت: من با خانم در خانه ترکی صحبت می کنیم، این بچه می گوید: تلویزیون فارسی حرف می زند، شما چرا ترکی صحبت می کنید؟
پرده چهارم – من با خیلی ها در این مورد صحبت کرده ام، فقط یک مورد استثنائی پیش آمد. در یک مغازه بقالی وقتی می خواستم با پدری که با بچه اش فارسی صحبت می کرد وارد بحث شوم، با عصبانیت گفت: بچه خودم است و به کسی هم مربوط نیست. گفتم: عذر می خواهم که موجب ناراحتی تان شدم. البته می شد فهمید که ایشان قبلاً از جای دیگر ناراحتی داشته است.
پرده پنجم – در ارومیه برای خرید کالای مورد احتیاجم به مغاره ای رفتم، نزدیکی های عید نوروز بود، بساطی هم از لوازم عید، جلو مغازه پهن شده و پسر تقریباً دوازده ساله ای روی یک چهار پایه، کنار درب مغازه نشسته بود، به داخل مغازه رفته مشغول انتخاب جنس شدم. خانمی وارد مغازه شده به فارسی چیزهایی به جوان فروشنده گفت. من که سابقه ی ذهنی بدی مخصوصاً از خانمها در این بابت از ارومیه داشتم، با دردمندی گفتم: خانم شما را به خدا فارسی حرف نزنید، ارومیه را فارس نکنید. خانم به ترکی جواب داد: من با آن پسرک ترکی حرف زدم، او به من فارسی جواب داد و به داخل مغازه راهنمایی کرد. خیال کردم این مغازه فارس است.
بعد از او مشتری دیگری هم که از قرنطینه ی آن پسرک گذشته بود، داخل مغازه شده فارسی صحبت کرد. جوانی که داخل مغازه بود ترکی صحبت می کرد. من با نرمی و محبت به آن پسر بچه گفتم: ببینید شما در روز با دهها مشتری سروکار دارید و همه شان را مجبور می کنید فارسی صحبت کنند. این کار تو باعث تضعیف زبان مادری ما، در نتیجه محو شدن زبان مادریمان می شود. تو در ارومیه نشسته ای و با ترکهای همشهری ات فارسی حرف می زنی. به عقلت رجوع کن ببین کار درستی انجام می دهی؟
مشتری بعدی که داخل مغازه شد، پسرک با او ترکی صحبت کرده بود. جوان داخل مغازه وقتی جنسها را مرتب و دسته بندی می کرد گفت: این پسر فرزند صاحب مغازه است. چون اینها می خواهند وقتی و خویشانشان از تهران می آیند، پیش آنها خجل نباشند، با این بچه فارسی صحبت کرده اند (عذر بدتر از گناه) گفتم: آنهایی که از تهران می آیند باید خجالت بکشند که از ارومیه به تهران رفته و زبان اجدادیشان را دور انداخته اند.
صاحب مغازه از گرد راه رسید. من که خرید خوبی کرده بودم، پیش خودم حساب کردم، موردی برای عصبانیت صاحب مغازه وجود ندارد. به صاحب مغازه گفتم: من از بعضی اهالی ارومیه گله مندم که اصلاً به فکر زبان مادریمان نیستند. مثلاً این اقا پسر با اینکه بزرگ شده باز با همه فارسی صحبت می کند. صاحب مغازه بسرعت گوشی تلفن را برداشت با گفتن الو شروع کرد فارسی را به طرز مسخره ای به لحن ترکی صحبت کردن.
گوشی را گذاشت و گفت: نمی خواهم بچه ام اینطوری صحبت کند. گفتم اولاً به آن صورتی که تو صحبت کردی نیست. ثانیاً مگر این بچه قرار است در اینده فارسی صحبت کند؟ پس تکلیف زبان مادریمان چه می شود؟ این کار شما باعث نابودی زبان مادری و به فارس شدن ارومیه خواهد انجامید. مشتری به ظاهر فارس زبانی داخل مغازه شده و به حرفهای ما گوش می کرد. صاحب مغازه نگاهی به آن مشتری انداخت و در حالی که از لحن کلام و حالت چهره اش تملق و عافیت جویی خوانده می شد (یعنی این منم که این خدمت را می کنم ) به تندی رو به من کرده گفت بلی: ارومیه فارستان است.
چه تلخ و دردناک است که باز عده ای وجود دارند، ترک بودن را مایه ی حقارت پنداشته و به ملت شان از بالا به پایین نگاه می کنند. اینها به مثابه ی ستون پنجم تهاجم همه جانبه ی زبان فارسی عمل می کنند و به زبان مادری و ملت شان ظلم و اهانت می کنند.
با دیدن این مغازه دار من حقیر عظمت کار پیامبران الهی و رنجهایی را که برای هدایت قومشان کشیده اند را با تمام وجودم حس می کنم. گرچه در مقابل این اقیانوسهای بی کران مرتبط با منبع وحی قطره سهل است که ذره هم نیستم.
در زنجان وضع بدتر از اینهاست و به صورت فاجعه ای اسف بار نمود پیدا کرده است. در شماره 352 نشریه ی امید زنجان مطلب تکان دهنده ای تحت عنوان " خدا حافظی تلخ با زبان مادری " به قلم جوانی بنام مهدی محرمی چاپ شده بود. جان مطلب این بود که 95 درصد دختران و زنان و تقریباً 25 درصد پسران و مردان شهر زنجان در جامعه که حضور پیدا می کنند، فارسی صحبت می کنند.
انگار ارومیه هم می خواهد راه زنجان را برود و پشت سرشان شهرهای دیگر آذربایجان.
دانشمندان عارفان و فقهیان سجاس:
ـ ابوالغنایم شیخ رکن الدین سجاسی از عارفان و دانشمندان مشهور نیمه اول قرن هفتم هجری، مرید قطب الدین ابهری و استاد و مراد شمس تبریزی و از مشایخ سلسله صفویه اردبیل. در واقع رد پای شیخ رکن الدین در دو حادثه بسیار مهم شرقی به چشم میخورد یکی نقش او در پرورش مشایخی که اندیشههای آنان منجر به تشکیل حکومت صفویه و قزلباشها گردید و دیگری نقش او در پرورش شمس تبریزی که شمس به نوبه خود با تاثیرگذاری در مولانا، مولانا و مثنوی معنوی او را تقدیم بشریت کرد.
- آیت الله العظمی مولی قربانعلی زنجانی سجاسی که به قول احمد کسروی فتواها و سخنان او مشروطه خواهان را تکان میداد و توسط یپرم ارمنی دستگیر و به عراق تبعید شد.
- شمس سجاسی از سخن آوران بزرگ سده ششم و اوایل قرن هفتم
- خواجه محمد بابا سجاسی
- استاد سید علی بابا نجار سجاسی، سنگ تراش
ـ اسحاق بن ابراهیم شمس سجاسی مولف کتاب فرائد السلوک
ـ ابو جعفر محمد بن علی بن محمد بن عبدالله ابن سعید السجاسی ادیب و شاعر
- آیت الله مولی حسین سجاسی زنجانی متوفای ۱۳۲۰ مفسر و اصولی شارح اصول کافی
- سید محمود بن محمد سجاسی قزوینی مولف کتاب الشهاب الثاقب که آن را در سنه ۱۲۶۸ تالیف کرده است. (الذریعه جلد ۱۴ ص ۲۵۲)
- سید محمود بن محمد باقر السجاسی القزوینی مولف کتاب ادبی قبله الافاق در ۱۳۳۵
- واعظ ملاحسین بن علی السجاسی نزیل زنجان مولف کتاب تفسیری وسیلة النجات
- جعفر بن محمد باقر بن عباس علی بن محمد القوافی الانکورانی الزنجانی السجاسی الاصل فاضل متولد حدود ۱۲۶۸ هجری و او را تالیفاتی است. (مجمع المولفین، ج ۱۳ ص ۳۷۹)
مکتب فلسفه سجاس بعضی اعتقاد دارند که شیخ شهاب الدین سهروردی نیز متعلق به مکتب فلسفی سجاس بوده است و نیز گفتهاند زمانی هفتاد مجتهد مسلم و جامع الشرایط در سجاس میزیستهاند.
هنرمندان سنگ تراش سجاس:بر اساس اين گزارش، در شهر سجاس یکی از شهرهای تابع شهرستان خدابنده، سنگ نوشته های تاریخی موجود که مربوط به دوره ۸۴۴ الی ۱۰۴۵ هـ ق است از نظر نقوش و نوشته ها بسیار پرکار و هنرمندانه هستند. برخی از آنها بعد از عبارت اسمی پسوند سجاسی آمده است نام یکی از استادکاران سنگ تراش بنام استاد سید علی بابا نجار سجاسی با عبارت عمل استاد بر روی سنگها ذکر شده است. (http://www.chtn.ir/newsshow.aspx?ID=۱۳۵۹۸)
سجاس در کلام دانشمندان، شاعران و نویسندگان سده های نخست هجری
- شعری از معجم البلدان در مورد سجاس
و قطعت اطوال البلاد و عرضها
ما بین سندان و بین سجاس
معجم البلدان ص ۵۱۷
- شعری از عبدالله بن خلیفه در مورد سجاس
و لم اسحث الرکب فی اثر عصبة
میممه علیا سجاس و ابهرا
معجم البلدان ص ۱۸۹
ـ سجاس در کلام بحتری:
بحتری شاعر نام آور عرب سروده است:
علمای منسوب به سجاس را چه مینامند؟
سیوطی در کتاب گرانسنگ لب اللباب فی تحریر الانساب مینویسد: سجازی به اشخاصی نسبت داده میشود که از قریهای نزدیک بخارا برخاستهاند و سجاسی به اشخاصی منسوب به سجاس مابین ابهر و همدان نسبت داده میشود.
این کلام سیوطی نیز بر کثرت علمایی دارد که از سجاس برخاستهاند.
(لب اللباب فی تحریر الانساب، جلال الدین سیوطی، نسخه معجم فقهی)
ـ سجاس در تاج العروس یکی از کتابهای معروف لغت عرب
سچاس ککتاب بین همدان و ابهر، تاج العروس ماده سجاس

|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|